ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض۳

آنچه در ذهن استاد معماری اتفاق می افتد:

ما اساتید معماری کلا و اساسا فرق زیادی با اساتید دیگر نداریم. ما هم مثل بقیه دو دسته ایم :

دسته اول آن گروهی هستیم که از اولش بوده ایم. منظور از اول، واقعا اول اول داستان است. یعنی شما ته قضایای هربرنامه و امتیازو رانتی را که بگیرید دست همین ده دوازده نفری که ما هستیم درکاراست. یعنی چنان تاثیر و نفوذی داریم ما که دسته 9تایی نازگول های داستان هابیت هم اینطور بر شرق میانه تسلط نداشتند. یعنی شما اگر بخواهی ته پستوی خانه ات هم دو خط مطلب بنویسی که دوزار ارزش داشته باشد باید اول اسم یکی از ماها را به عنوان نویسنده بیاوری، بعد اسم یکی از نوچه هایمان را، اون آخر هم اسم وامانده ی خودت میاید. حالا اگر این دوخط بشود مقاله علمی پژوهشی یا آی اس آی که دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل. همین طوری می شود که مثل بازاری ها که می گویند پول بچه می کند درمورد ما سوادمان بچه می کند. یعنی سالی نیست که ما 20-30 تا مقاله درست و درمان  و 3-4 تا کتاب پر و پیمان ننوشته باشیم. حساب تعداد پایان نامه ها و سخنرانی ها و داوری مسابقات و این خرده ریزها دیگر با خود شما. 3 تا دانشگاه درس می دهیم که اقلا توی یکی شان مسوولیتی هم داریم. کنارش 2 تا پست دولتی (از مشاور به بالا) داریم. یا شرکت گردن کلفت داریم یا سهامدار عمده یکی از این 7-8 تا شرکت گردن کلفت موجود هستیم. هزارتا برنامه رایزنی و لابی گری دیگر هم داریم. حالا شما بگویید مغز خر خورده ایم که بیاییم مطالعه کنیم در این عرصات؟!؟!؟ ما همین جوری هذیان های شب های قاطی خوریمان سه بار تجدید چاپ می شود. تا دلتان هم بخواهد کشته مرده و فدایی و شعبان بی مخ کفن پوش داریم. کسی جسارت کند بخواهد پلان مکان یابی چشم و ابروی ما را بکشد چنان می زنند جرواجرش می کنند که درس عبرتی بشود برای سایرین. همینی هم هست که هست. اگر هم دل خوش کرده اید که ما سرمان را بعد از 120 سال بگذاریم زمین و جا برای شما باز کنیم به قول یکی از دوستان این پیش بینی تان درحد پیش بینی ما از آخر و عاقبت گیم آو ترونز زپلشک از آب درخواهد آمد. به اندازه سه تا سلسله افشاریه و زندیه میراث دار داریم که همین که بگویند شاگرد ما بوده اند کانه میتی کومان که بَج حاکم بزرگ را درآورده باشد همه بهشان احترام می گذارند و می شوند جانشین ما.

و اما دسته دوم:

ما از آن دسته اساتیدی هستیم که گواه زنده ایم بر این که چه قحط الرجالی است این روزها. جای تعجب هم ندارد. سال 75 یک سیستم آموزشی دارد خودش را پاره کند سالی200 تا معمار تولید می کند. خیلی ..خیلی هم که خوشبین باشید بیشتر از 2 تایشان که استاد نباید بشوند. اصلا شما بگو 20 تایشان بشوند استاد. بعد، سال 85 شما یک سیستم آموزشی دارید که 200 دانشکده معماری دارد. یعنی اگر 3 نفر راهشان را وسط کویر گم کنند بخواهند یک هفته دور یک چاه بیتوته کنند روز سوم باید یک دانشکده معماری کنار اون چاه تاسیس شود. نیاز به معماری خیلی اصیل و اساسی است خو… حالا معلوم است که باید از همین دانشجوهای فوق لیسانسی که خیلی هایشان مدرکشان را هم نگرفته اند استفاده کنید دیگر. بعد همین استاد با همین شاگردها در همین کلاس با هم رشد می کنند. استاد می رود برای دکترا، به دانشجوها درس فوق می دهد؛ استاد می رود پست دکترا به دانشجوها درس دکترا می دهد. شما عمق آینده نگری را ببین.

حالا منی که خودم دانشجو هستم و هزارتا گرفتاری دارم و البته هزارتا اعتراض هم به وضع موجود دارم باید درس هم بدهم. خیلی که آدم کاردرستی باشم می روم دو صفحه جزوه استادم را که دیروز درس داده می خوانم می آورم فردا تدریس! می کنم. اصلا برای چه باید خودم را بکشم. مثلا کتاب بخوانم که چه بشود؟ مگر کسی هم اهمیتی می دهد. شما با سواد سوم دبیرستان که بروی سر کلاس تمامی سوالات دانشجویان را تا آخر طرح 4 می توانی پاسخ بدهی. دیگر جواب این که استاد به نظر شما این مثلثه را بکنم توی آن دایره هه خوب می شود یا نه که مطالعه و ریاضت نمی خواهد. یا می گویی آره یا می گویی نه. که البته 99 درصد مواقع بگویی نه بهتر است که دانشجو پررو نشود. هزارتا دلیل هم از همان هایی که یک عمراستادهایت برایت آورده اند برایش می آوری. خیلی هم که حرف زدند 4 بار می پرسی عرض این کوفت چقدر است؟ ارتفاع آن زهرمار چقدر است؟ قافیه را می بازد تمام می شود می رود پی کارش.

بعد آینده من چه می شود؟ من که خودم می دانم محصول یک نظام آموزشی هستم که این نصفش آن نصفش را قبول ندارد. یعنی شما امکان ندارد فارغ التحصیل دانشگاه دولتی باشی و بتوانی جذب هیات علمی دانشگاه آزاد بشوی و برعکس. مگر این که جزودسته اول اساتید باشی. پس یک چند سالی با همین حق التدریس ساعتی 5000 تومان می سازی تا یا جانت به لبت برسد و ول کنی بروی یا یک آشنای درست و حسابی پیدا کنی که سفارشت را بکند بشوی پیمانی. حالا با این همه گرفتاری و ناامیدی به آینده باز انتظار دارید بنده کار و زندگی ام را ول کنم بروم مطالعه کنم؟

وباز هم ادامه دارد…

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض۳

ارزیابی نوشته

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *