قوانین بین‌المللی ساختمان – آتش‌سوزی

به‌عنوان کسی که هم در ایران و هم در آمریکا معماری کرده خواستم با نگاهی به قوانین مربوط به حریق، به‌دنبال دلایل فاجعه‌ای مانند پلاسکو بگردم و به‌سهم خودم مانع تکرار چنین حادثه‌ای شده‌باشم.

مبحث سوم قوانین نظام مهندسی ساختمان در ایران به حریق اختصاص‌دارد. این قوانین چه در ساختار، و چه در محتوا از قوانین بین المللی ساختمان IBC نمونه‌برداری‌شده‌اند که درذات خود ایرادی ندارد. در مقایسه‌ی این قوانین با CBC – California Building Code اولین چیزی که نظر شما را جلب‌خواهدکرد، اختصار و ایجاز نسخه‌ی فارسی است. در نمونه‌ی آمریکایی، غیر از فصل سوم و ششم که به نوعی مقدمات بحث حریق هستند، سه فصل ۷، ۹ و ۱۰ مستقیما به مساله‌ی حریق می‌پردازند؛ چیزی حدود ۲۰۰ صفحه.

علاوه بر قوانین ساختمان و ساختار نظام مهندسی، سازمان مستقل آتش‌نشانی هم قوانین تکمیلی خود، روال نظارتی، و البته اهرم‌های اجرایی خود را دارد. مانند قوانین مربوط به حریق، این سازوکار هم به شکلی خلاصه‌تر در ایران وجوددارد.

در آمریکا مواد و مصالح ضدحریق با استاندارد سازمان آتش‌نشانی تولید و عرضه‌می‌شوند و پیمانکاران موظف به استفاده از این مصالح هستند. شاید مصالح مصرفی در ایران کیفیت نمونه‌ی خارجی را نداشته‌باشند ولی به‌هرحال استفاده از عایق ضدحریق  در ساخت‌و ساز غیرممکن نیست.

اما چیزی که به‌طور فاحشی ایران را متمایزمی‌کند تداخل لایه‌های نظارتی و مدیریتی است. به‌عنوان مثال در آمریکا بدون تایید سازمان آتش‌نشانی شما قادربه ساختن یک کلبه هم نخواهیدبود. درحالی‌که تقریبا هر مانعی در ایران با یک امضا از طرف مقام بالاتر قابل چشم‌پوشی است.

درنهایت، تفاوت بین شرایطی که بستر فاجعه‌می‌شود با شرایطی امن و استاندارد – دست‌کم در نگاه کلی – زیاد نیست. آنچه حادثه‌ی پلاسکو و حوادث شبیه به آن را رقم‌می‌زند چیزی است که در تاروپود جامعه‌ی ما تنیده‌شده.

به یاد حرف استادی می‌افتم که راجع به آلمان نازی و هولوکاست می‌گفت هیچ‌کس در آلمان فکرنمی‌کرد که درحال انجام جنایتی است. راننده ی قطاری که اسرا را به آشوویتس می‌برد، کارگری که ذغال کوره را پرمی‌کرد، و حتی افسری که اسرا را برای سوختن در کوره به صف‌می‌کرد، هیچ‌کدام احساس‌نمی‌کردند که درحال انجام یکی از بزرگترین جنایت‌های تاریخ هستند. خرده‌جنایت‌های شهروندی مهم‌ترین بستر بروز فاجعه هستند. کارفرمایی که برای پول بیشتر قوانین را نادیده‌می گیرد، مهندسی که به شرایط تن‌می‌دهد، مسوولی که قانون را زیرپامی‌گذارد، کارمندی که دربرابر قانون‌شکنی چشم‌پوشی‌می‌کند، پیمانکاری که اینجا و آنجا از مصالح و کیفیت کار می‌زند، مغازه‌داری که برای امنیت خود و کارگرانش خرجی‌نمی‌کند، و کارگری که زیر بار زندگی دم‌برنمی‌آورد و از ناامنی محیط کارش شکایتی‌نمی‌کند، همه و همه ذره‌ذره تکه‌های پازل بزرگتری را به‌هم می‌چسبانیم که وقتی کامل‌می‌شود برای ما جز ترس، تاسف، و خشم چیزی دربرندارد.

 بهای سرافرازی، مسوولیت‌پذیری است.

قوانین بین‌المللی ساختمان – آتش‌سوزی

ارزیابی نوشته

اهمیت پرسشنامه‌ها درمعماری و شهرسازی

ما معمارها اساسا فکرمی‌کنیم نیازی به آموختن چیزی نداریم. بخش بزرگی از این باور هم به دلیل اتکای بیش‌ازحد به الهامات و کشف‌وشهود است. یعنی بسیاری از هم‌کاران ما تصورمی‌کنند نه نیازی به مطالعه دارند، نه نیازی به گوش‌دادن به دیگران، و نه نیازی به نقد. به‌عبارت‌دیگر هرآنچه بایدبدانند به آن‌ها الهام‌می‌شود. در برابر این خیل عظیم متخصصان و آگاهان و هنرمندان تنها به یک جمله که در صفحه ‍پلاس کامبیز توانا منتشرشده‌بود اکتفامی‌کنم:
“ادعايى كه بدون شاهد تجربى آورده شود را به همان شكل و بدون نياز به سند و مدرك، ميتوان رد كرد.” كريستوفر هيچنز

اما خدمت باقی دوستانی که هنوز امیدوارند راهی علمی و عملی برای ادامه آموزش خود در زمینه‌ی معماری بیابند عرض‌می‌کنم که برخلاف آن‌چه جریان غالب آموزش به ما حقنه‌می‌کرد – وتصورنمی‌کنم تغییر چندانی کرده‌باشد – معماری بسیار بیش از آن‌که مبتنی بر روش‌های اشراقی باشد، علمی آموختنی است. آن‌چه هرمعماری را به دامان الهام و ماورا می‌کشاند همان چیزی است که قبیله‌های بدوی را به‌دور جادوگر و درمان‌گر و شمن جمع‌می‌کرده‌است: جهل.
اگر فرصتی کنم خواهم‌گفت که معماری بدون اتکا به دو دانش فلسفه و جامعه‌شناسی نمی‌تواند به حیات خود ادامه‌دهد. ازقضا این‌دو از مهجورترین زمینه‌های علمی درکشور ما هستند و طبیعی است که معماران ما اطلاع چندانی از این علوم نداشته‌باشند. به‌عبارت‌دیگر تمامی توجیهات و آسمان‌و‌ریسمان‌هایی که استاد برای دانشجو، معمار برای کارفرما، و طراح برای منتقد به‌هم‌می‌بافد برای پوشاندن این کمیود است.

اهمیت پرسشنامه‌ها درمعماری و شهرسازی

ارزیابی نوشته

مسابقه‌ی سردر شریف و مفاخر معماری ایران

هنوز هم مطمئن نيستم كه بعد از تمام‌شدن اين متن، آن را منتشرمی‌كنم يا به سرانجام نوشته‌های ديگر مبتلاخواهدشد. اگر ديدن پروژه‌های پيش‌كسوتان و داوری درمورد آن‌ها اين‌قدر درد نداشت تا همين شروع مطلب هم نمی‌رسيدم.
اوّل، اين‌كه راست‌وحسيني بگويم كه قصدم نقد مودبانه و سازنده است و درنهايت اميدوارم از اين مدخل توجه خواننده‌ی متن را به پروژه‌ی خودمان هم جلب‌كنم. اگر هم عصبانيتی هست از بابت ميزان ناداني خلق‌الله است و ظلمي كه به نام اخلاقيات برما می‌رود که سعی می کنم چیزی بروزندهم. اگر همين خطاب نادان هم به نظرشما بی‌ادبانه می‌رسد، خود و حقير را خلاص‌كنيد و به ادامه‌ی متن نپردازيد كه رُك خواهم بود و تلخ‌تر از زقّوم كه قراراست حقيقت را بگويم.
ديّم، اين كه احترام به بزرگان خوب است. اما آن كُشتی است كه برای پيش‌كسوتان، آن هم با شرایطی متفاوت، جداگانه مسابقه می‌گذارند. در معماری شما نمی‌توانی هيولاهای جوان امروز را كه ازنظر تئوری و ارائه، نسل قبل از خودشان را قورت‌می‌دهند و حتی استادهای‌شان حريف‌شان نمی‌شوند دربياندازی با اين بندگان خدا. بعد، آن آثار فخيمه را بياوری بكنی توی چشم ما كه از بين شصت‌صد اثر معماران امروزی هيچ كاری برنده‌نشد، اما از بين هشت كار بزرگ‌ترها دوتای‌شان اول شده‌اند. پدرجان! شما قصد دهن‌كجی داری؟ می‌خواهی اميد را در اين بندگان خدا بكشی؟ يا مثلا بگويی هيچچچی هم نيستين؟ اين را كه از دم در دانشگاه و بعد سربازی و بعد سرِكار و همه جا به ما می‌گويند. اين همه دردسر كشيدی برای اين؟
سيّم، اين كه بيني‌وبين‌الله یکی‌دو كار از ميان هشت كار ارائه‌شده قابل‌توجه است؛ گواين‌كه بی‌عيب نيستند. خير، بنده قصدندارم از روی سليقه‌ی شخصی حرف‌بزنم، بلکه خواهم‌نوشت از مفاهيم معاصر و نشانه شناسیِ پسِ اين آثار و تا آن‌جا كه سوادم قدبدهد مثال و شاهد خواهم‌آورد. اگر دردسرهای كوچ‌نشينی بگذارد مفصّل‌تر خواهم‌گفت در اين باب،امّا فی‌المجلس به اندازه‌ی شرح مقصودم بسنده است.

پس رسيديم به اصل مطلب،از نو:
اوّل، اين كه موضوع مسابقه‌ی طراحی سردر يكی از فنی‌ترين و شناخته‌شده‌ترين دانشگاه‌های ايران است. سواد بنده حكم می‌كند كه طرح مطلوب بايد هنر مهندسی را نشان‌دهد و جايی ميان معماری و محاسبه فرودآيد كه هم عيار مهندسی نمايان باشد، هم معماري خودنمايی‌كند. البته ازآن جايی كه سردر است و سنّتِ ساختن سردر به مثابه‌ی نماد و نشانه، از كاخ شوش تا دانشگاه تهران سابقه‌ی تاريخی دارد بايد نشان از چيزی ورای خود باشد. تا اين‌جا تقريبا تمامی آثار با حقير موافق بوده‌اند و دستِ‌كم عزم حصول اين اهداف را داشته‌اند.
ديّم، سوال اين است كه كدام وجه مهندسی را به‌رخ‌بكشيم و كدام مفهوم را با چه نشانه‌ای نمايش‌دهيم. پس شد سه سوال. بر روال انصاف تمامی هشت طرح را براساس همين سه معيار بررسی‌می‌كنيم: پيچيدگی‌مهندسی يا فن‌آوری، مفهوم يا كانسپت، و پردازش يا ارائه (در اين‌جا به‌هيچ‌وجه قصد نقد ارائه به معنای پرزانته را ندارم).

در باب مهندسی،
دو طرح صلب آجری ( اول و سوم) عملا حرفی برای گفتن ندارند. نه اين كه با آجر مخالف باشم. منتها اگر نمی‌شود با آجر سطح فنی اين دانشگاه را به‌نمايش‌گذاشت، صِرف اين كه در اين دانشگاه بنای آجری زياد است توجيه‌كننده‌ی استفاده از آجر نخواهدبود. همين‌طور بگيريم بيايیم جلو، كل شهر رابايد آجركنيم. تركيب سازه‌ی فلزی هم بيش از آن‌كه جلوه‌ی تكنيكی طرح را بهتركند بيشتر به يك شوخی شبيه است. می‌شود حدس‌زد كه احتمالا به آقايان گفته‌اند كارهای قبلی اجرايی نبوده‌اند و عزيزان هم به‌جای اين‌كه زحمت تفهيم و توضيح را به‌جان‌بخرند سعی‌كرده‌اند كار را به قول فرنگی‌ها ايديِت-پروف كنند و كاری كنند كه بنّاهای سر چهارراه هم بتوانند طرح را بسازند. كار جناب عشقی هم وضع خيلی بهتری ندارد و در همين گروه جای‌می‌گیرد. ايشان بااستفاده از يك فرمول چندهزارساله برای استقبال و بعد رواق (كه بيشتر در طرح ايشان رومی است تا ايرانی) محافظه‌كاری را به سطح تازه‌ای برده‌اند.
جناب نظام عامری هم شايد فكرمی‌كنند بتن اكسپوزی كه در يك جهت سه‌تا تاب‌خورده‌باشد خيلی فنی است. در روزگاری كه مدرسه‌ی ابتدايی را در بوركينافاسو با نِربز درجه دو و سه می‌سازند يك فرم سه‌دندانه كه از یک طرف اکسترودشده و تهِ‌تهش از شين شريف آمده نمی‌دانم چقدر فنی است؟
كار جناب مومنی حداقل چيزی برای گفتن دارد. دستِ‌كم نشان‌می‌دهد كه ما بلديم دو تا فرم دوبعدی را استحاله‌كنيم در يكديگر. درباب انتخاب اين دو فرم در معيار بعدی می‌نويسم ولی اصل تكنيك خوب است.
كار جناب درويش برای همان ٥٠ سال پيش كه استاديوم تختی را با آن طرح پيش‌رو ساختند هم افتضاح است. يك كوكب خانمی بود وقتی ما بچه بوديم قاب عكس خلق‌الله را می‌گرفت دورش سوزن می‌كوبيد بعد با كاموا از اين قوس‌ها می‌ساخت. برای آن بنده‌خدا ٦ ماه طول كشيد تا اولين طرح سه‌بعدی‌اش را كه نعل‌به‌نعل همين سردر جناب درويش بود بيافريند.
اثر جناب رفيعی شايد تكنيكی‌ترين طرح باشد در ساخت. سعي شده طاق در اوجش سبك شود و درعين‌حال كل دهانه را هم بپوشاند. با اين كه جزييات اجرايی كار را نديده‌ام ولی به‌نظرمیاید در لاغری صفحه اغراق شده. در تصاوير، ضخامت صفحه به اندازه‌ی سرِ پرسناژهاست كه حتی برای آدم كله‌گنده‌ای مثل من می‌شود ٣٠سانت. اگر پيش‌تنيدگی را به عنوان يك احتمال درنظربگيريم (كه بعيدمی‌دانم با طرح مجوّف جوردربيايد) آن وقت ٨٠ درصد طرح‌های مسابقه‌ی قبلی هم كاملا اجرايی هستند.
كار جناب صارمی را گذاشتم آخر چون در به‌رخ‌كشيدن تكنيك، عميق است و تميز. شما اين تعاريف را بگذاريد به حساب اين كه ايده‌ی ما هم در مسابقه‌ی قبلی همين ساعت آفتابی بود. سابقه‌ی تاريخی استفاده از ساعت آفتابی برای خودنمايی تكنيكی به جندی‌شاپور و ساعت مراغه برمی‌گردد. اين سنت مختصّ ايران هم نيست. در كاخ‌های امپراطوری عثمانی جايی نزديك ورودی ساعت آفتابي داشتند. هنوز هم در دانشگاه‌های اروپا و امريكا اگر قدمی بزنيد يكی‌دوتا ساعت آفتابی در محوطه خودنمايی‌می‌كنند. اين روشی باسابقه و ظريف برای نشان‌دادن آگاهی از قوانين طبيعت است. البته در اين‌كه نتيجه‌ی كار اصلا سردر نيست بحثی‌ندارم ولی اصل ايده ناب است و ايده‌آل برای چنين موضوعی.

اما منبع الهام،
اشاراتی كردم در بخش قبل كه اينجا منظّم‌شان می‌كنم. ايده‌ی كتاب، دمِ‌دستی‌ترين، رُك‌ترين و شايد مبتذل‌ترين ايده‌ای است كه برای شهودش نياز به اين‌همه مشقّت و درس‌خواندن نيست. شما به هر بقّال محترمی بگوييد سردر دانشگاه می‌فرمايند كتاب و دفتر. اين از دو طرح اول. همين كه اين دو طرح اول شده‌اند، خود، برهانی است بر سطح درايت قضّات محترم. دو جمله‌ی ديگر اين پاراگراف را ادامه بدهم به ناسزا می‌كشد. پس همين‌قدر بس است.
كار جناب آقای جهانگيری، عشقی و درويش اساسا مفهومی دربرندارد. همان چيزی رامی‌گويد كه سردرها هميشه گفته‌اند. شايد كمتر(در كار آقای درويش) اما نه بيشتر. مثل طراحی قابلمه، همين كه غذا در آن بپزد كافی است. يك عمر همين شكلی بوده، قراراست همين طوری هم بماند. اصلا اگر بد بود اين همه دوام نمی‌آورد؛ توجيه رايج بازتكرار و كپی‌كاری.
استفاده از ساعت آفتابي “به جای” سردر عملا جايی برای ساخت سردر در طرح جناب صارمی باقی‌نگذاشته كه بخواهد سراغ مفهومی برود. كل‌اش همان يك مفهوم است. يعنی به‌جای طراحیِ يك قابلمه‌ی امروزی، يك دسته‌بيل را گذاشته‌اند آن کنار، اسمش را هم گذاشته‌اند قابلمه. حتما چون ايشان بزرگ‌ترِ ما هستند و حق استادی گردن بسياری از هم‌نسلان ما دارند ما هم بايد ساعت آفتابی را صداكنيم سردر.
درمورد شينِ شريفِ جناب نظام عامری قبلا گفتم. اما آن‌چه درمورد كار ايشان جگر آدم را آتش‌می‌زند ابتذال كانسپت نيست، بلكه ادعای ارگانيك بودن اين شين است. آن هم ازسوی كسی كه سال‌های دور با دفتر فرانك لويدرايت همكاری‌‌داشته. ان‌شاالله كه نسيان است و كهولت، كه بهتر است ما شما را منصف و فراموش‌كار بشناسيم تا هوشيار و چنين بی‌انصاف.
تنها كورسوی اميدی كه در بين تمامی هشت طرح ديده‌می‌شود در طرح جناب مومنی است. سواد بنده قد‌نمی‌دهد كه حركت ميان دو قوس، استعاره از سيری تاريخی يا فرهنگی است؟ يا تنها دو دست‌مايه‌اند برای نشان‌دادن آن استحاله. با اين‌كه شديداً بدبينم به وجود مفهومی درپسِ اين دو قوس، ولی قلباً اميدوارم كه گزاره‌ای، خبری، استعاره‌ای در آن نهفته‌باشد. برج آزادی امّا وصله‌ی ناجوری است كه برای قبولش به عنوان منبعی مستدلّ برای الهام، به چيزی بيش از خوش‌بينی نياز است كه الحمدلله‌والمنّه درما نيست.

برسيم به پردازش ايده ها،
وقتي ايده‌ای نيست، پردازشی هم نيست. این از سه طرح قابلمه‌وار. اما قبل از هرچيز، دو خط مقدمه بگويم از سميوتيكس و نشانه‌شناسی. مختصراين‌كه كلاً به سه شكل شما می‌توانيد چيزی را در غيابش نشان‌بدهيد: نمايه يا ايندكس؛ مثل نمونه‌ی خون، اثر انگشت، يا مدفوع، چنان كه پیِرو مانتزونی نشان‌اش داد. نماد يا سيمبل، مثل حروف الفبا، شاخه‌ی زيتون، دو انگشت بازشده‌ازهم به شكل وی. نشانه يا آیکان، مثل نقاشی درخت، مجسمه‌ی عقاب، يا عكس آدم. نديده‌ام از نمايه در معماری استفاده‌شده‌باشد. دعوا برسر استفاده از نماد و نشانه است. تو را به مقدّسات‌تان، به آن‌كه می‌پرستيد، از نشانه در طراحی‌های‌تان استفاده‌نكنيد. ولله زشت است. بالله آبروريزی است. تالله عقب‌ماندگی است. مستقيماً روی صحبت‌ام با جناب رفيعی است. و البته خيل عظيمی از هم‌نسلانم كه در مسابقه‌ی قبلی هم آرم دانشگاه و شکل كتاب و اسامی را به فرم تبديل‌كرده‌بودند. اگر حرف اين برادر كوچك‌ترتان را قبول‌نداريد مطالعه‌ی مختصری بكنيد در باب نشانه‌شناسی و ببينيد چند دهه است كه انسانِ امروز از نشانه درگذشته است.
همين مفهوم دمِ‌دستی را جناب ارفعی هنرمندانه و معمارانه پرداخته‌اند. صادقانه بگويم يكی از بهترين برداشت‌های فرمی است كه تابه‌حال از كتاب ديده‌ام. از نشانه فراتررفته‌اند و لمحه‌ای گذاشته‌اند برای اهل‌نظر.
كار جناب صارمی هم جز بزرگ‌كردن مقياس، پردازش ديگری نشده كه جای خسته نباشيد مفصل دارد.
جناب نظام عامری عزيز! در غياب‌تان به ايده‌ی مجسمه‌ی آرماتوری شما كه تحت نظر معمار و توسط هنرمندان برجسته ساخته‌خواهدشد سيرخنديدم و تفرعن‌تان در اوج بی‌كفايتی اسباب انبساط‌خاطرمان شد. این را گفتم كه فردای قيامت مديون نباشم.
اما اثر جناب مومنی تکنیکی را به‌کاربرده به نام لیرینگ یا لایه‌گری به معنای تداعی یک فرم ازطریق لایه‌لایه کردن آن. این تکنیک به همراه تسلیشن یا کاشی‌گری یا تداعی فرم ازطریق شکستن آن به کاشی‌های کوچک از مهم‌ترین روش‌هایی است که در سال‌های اخیر به‌واسطه‌ی معماری پارامتریک بسیار موردتوجه‌بوده‌اند. آثاری مثل اقامت‌گاه برین (کار بچه‌های ریرا) یا کافی‌شاپ‌های ام و اسپریس (کار هومن بالازاده) هم به دلیل استفاده از همین تکنیک‌ها در سطح جهانی مطرح‌شده‌اند.

اما در خاتمه، با این‌که می‌دانم خیلی طولانی شد، دو کلام درددل دارم با مفاخر معماری ایران. البته اگر ناسزاگویان صفحه را نبسته باشند و هنوز مشغول‌به‌خواندن‌باشند. برمی‌گردم به مثال کُشتی. پیش‌کسوت‌های کشتی را کسی به‌خاطر شکم شش‌تکه و فن‌های تکنیکی ارج‌نمی‌نهد. نفس‌نفس‌زدن‌های‌شان هم روی تشک موجب کسرشأن آن‌ها نیست. آن‌چه آن‌ها را عزیزمی‌کند پاسداری از ارزش‌ها و اخلاق صنف‌شان است. آن‌ها اسوه و الگوی مرام و مسلک‌شان هستند. هر نوجوان ۱۸ساله‌ای هم که ببیندشان روی و بازوی آن‌ها را می‌بوسد و رسم ادب به‌جامی‌آورد. اما نمی‌شود همین مفاخر کشتی بخواهند روی کول قدرت و ثروت سوارشوند و از آن بالا توی سر همان نوجوان ۱۸ساله بزنند و هم‌زمان انتظار حرمت و قدردانی هم داشته‌باشند. من کاری با برگزارکننده و داور و سایر کسبه‌ی این میان ندارم. روی سخن‌ام با کسانی است که عقبه‌ی این حرفه‌اند و قراراست منِ جوان نگاه‌ام به آن‌ها باشد. اگر به بوق و کرنای همین ارکان زر و زور دل‌خوش‌اید که شما را مفاخر معماری بنامند و به‌به و چه‌چه‌کنند بدانید که چهار صباح دیگر نه احترامی خواهید‌داشت و نه نامی خوش از شما به‌جای می‌ماند. این کاسب‌کاران بعد از ۱۲۰ سال که دست‌تان از دنیا کوتاه باشد و منفعتی برای‌شان نداشته باشید شما را ازیادمی‌برند. ولی ما به‌یادداریم که شما چه‌کرده‌اید و چگونه باید برای نسل بعد ازشما تعریف کنیم. چرا کسی از میان شما بزرگان نپرسید تکلیف مسابقه‌ی قبل چه شد؟ حتی از سر آینده‌نگری و حفظ منافع شخصی خودتان نباید مطمئن‌می‌شدید که انصافی درکاراست یا نه؟ آیا کسی از شما مفاخر به‌فکرش‌نرسید که حمایتی از این همه جوانی بکند که با این وضعیت اقتصادی، وقت و انرژی‌شان را گذاشته‌اند که سری میان سرها دربیاورند؟ مگر جایزه‌ی نقدی مسابقه چقدراست؟ حساب نکردید که آیا واقعا بردن در این مسابقه باعث خوش‌نامی شما می‌شود یا نه؟ هرکه از لباس شما تعریف کرد باید ذوق‌کنید و صله‌بدهید؟ فکرنکردید بچه‌های شیطانی مثل ما پیداشوند میان خلایق که انگشت‌نمای‌تان کند که فلانی لخت است؟
سخن آخر این‌که کلاه‌تان را قاضی‌کنید ببینید «حس وحدت» تان با ما بیشتر است یا با آن‌ها. ما تشنه‌ی جرعه‌ای مردانه‌گی و انصاف هستیم در این برهوت تعارف و سفله‌پروری.

جون ۲۰۱۵، برکلی

مسابقه‌ی سردر شریف و مفاخر معماری ایران

ارزیابی نوشته

راه هاي جلوگيري از انقراض ما معمارهاي درحال انقراض

اولين راه حلي كه براي جلوگيري از انقراض به ذهن هر انسان معقولي ممكن است برسد توليدمثل است. حالا اگر كه شما در ايران هم زندگي كني كه دیگر هيچ. صبح تا شب همه دست به دست هم داده اند كه شما را بكشانند سر توليدمثل ان هم ١٤تا ١٤تا. فقط مشكل كوچكي وجود دارد و آن هم اين است كه توليد يك معمار ديگر مثل خود ما نه به آساني آن يكي توليدمثل است نه اساسا كار معقولي است. خيلي خيلي كه دنيا به استعداد يك معماري مثل ما نياز داشته باشد همين يكي بس است ديگر. از خودمان يكي ديگر توليد كنيم دست زياد بشود كه چه؟!
پس بايد برويم سراغ مسير طولاني تر و سخت تر. اما قبل از شروع چند تا نكته را با هم هماهنگ كنيم:

١ . اكر شما بيشتر از ٥٠٪ حس می کنیدعضو هر يك از سه دسته اي هستيد كه ذكر خيرتان در نوشته هاي قبلي شد تا همين جا كه خوانديد دستتان درد نكند. لطفا بيخودي ادامه ندهيد. وقتتان را براي اين مسايل هدر ندهيد. ضمن اين كه توقف بيجاي شما هم مانع كسب ماست. الباقي حضار با ذكر يك صلوات و كف مرتب بروند سراغ ادامه داستان.

٢ . قانون اول:

گفتم توقف اينها مانع كسب است. بخاطر اين ٩٩٪ مجبور شديم قانون اول را بگذاريم شماره دو. خوب آدم دل چركين مي شود ديگر. اصلا از اول:

١ . قانون اول:

آخيش. قانون اول اين است كه سواد به آدم الهام نمي شود، از طريق ژن پدرو مادر بزرگوارتان هم به شما به ارث نمي رسد. معماري، فوتبال هم نيست كه با تلويزيون نگاه كردن اطلاعاتتان در اين زمينه زياد شود. سواد تنها از طريق مطالعه و تمرين مبتني برمطالعه زياد مي شود. اگر هم معني مبتني را نمي دانيد يعني مهم نيست كه شما ٢٠٠ تا پروژه ساخته ايد. اگر مطالعه نداشته اید، آخري همان مزخرفي است كه اولي بوده. پس معیار سواد براي ما مطالعه است.

٢ . قانون دوم:

شما قرار نيست دانش معماري را ازاول دوباره تدوين كنيد. شما زحمت بكشيد سر اين نخ را كه تا اينجا آمده دومتر جلوتر ببريد. اين باز مي شود تاكيد بر قانون اول.

٣ . قانون سوم:

٩٩ درصد معماري، دانش، تخصص و مهارت است. هرجا كم مي آوريد حواله به آن يك درصد استعداد و ذوق هنري ندهيد.

٤ . قانون چهارم:

اين كه معماري هنراست و در زمينه هنر هركسي ممكن است از يك چيزي خوشش بيايد كه ديگران از آن خوششان نيايد مُهمَلي بيش نيست. همیشه معیارهایی مدون و معین برای تشخیص کار هنری یا معماری خوب از بد وجود داشته و دارد. من بعد هركسي اين طوري خواست هر زباله اي را به جاي كار هنري قالب كند في الحال جوري بزنيد توي دهانش كه دندان سالم برايش نماند. هركسي هم حرف زد بگوييد تاثير اعدام در ملا عام است كه خشونت بروز مي دهيد. فعلا بزنيد تا بعد سر فرصت راجع به ارزشها و قالب زمان و مكان مفصل صحبت كنيم.

٥ . قانون پنچم:

مهم نيست چند نفر از يك كار يا يك نفر خوششان بيايد؛ تنها يكي از معيارهاي مطلوبیت درمعماري، پذيرش عمومي است كه آن هم به استناد ميزان مطالعه و سطح فرهنگ عمومي ملت فقط شهيدپرور ما اگر هم معيار باشد به درد لقمان مي خورد. مردم از سریال های فارسی وان هم خوششان می آید. دلیل نمی شود از فردا فیلمساز های ما بروند دنبال آن سری فیلم ها که!

٦ . قانون ششم:

معماري ذاتا داراي ماهيت بين رشته اي است. اصل اصلش دو ستوني كه طاق معماري روي ان سوار مي شود يكي فلسفه است يكي علوم انساني. ما كه كلا نه از فلسفه و علوم انساني اسلامي خوشمان مي آيد نه حتي احتمال مي دهيم بشود براساس آن يكي از دهات نيجريه را به سعادت و كمال رساند، چه رسد به ابرشهر تهران. اما مِن باب نصيحت به كساني كه الان با خواندن اين دو خط دلشان مي خواهد امربه معروفشان را بكنند در چشم ما عرض مي كنيم كه معماري اسلامي با جهاد بر عليه آشپزخانه اوپن نمي شود اسلامي. شما همين قانون ششم را سرلوحه كارت كن انشاالله ما هم روزي از بركات ماحصل فعاليت شما بهره اي ببريم. في الحال براي ما فلسفه، فلسفه روز دنياست و علوم انساني، علوم انساني روز دنيا كه البته زياد ربطي به اسلام ندارد. نه اینکه کلا در تناقض با هم باشند ولی رفرنس اولی برای 600 سال پیش است اقلا و دومی برای 6 روز پیش. گیریم که زمان مساله ای نباشد. این فلسفه و علوم عموما برای انسان مسلمان و امت اسلامی تدوین شده اند. شما آن را به من نشان بده تا من معماری اسلامی بکنم. والا!

٧ . قانون هفتم:

اينجا فقط من راست مي گويم چون وبلاگ من است. شما اگر مخالفي بفرما برو در وبلاگ خودت راست خودت را بگو. گفتم كه بعدا نگوييد نگفتي.

راه هاي جلوگيري از انقراض ما معمارهاي درحال انقراض

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض۳

آنچه در ذهن استاد معماری اتفاق می افتد:

ما اساتید معماری کلا و اساسا فرق زیادی با اساتید دیگر نداریم. ما هم مثل بقیه دو دسته ایم :

دسته اول آن گروهی هستیم که از اولش بوده ایم. منظور از اول، واقعا اول اول داستان است. یعنی شما ته قضایای هربرنامه و امتیازو رانتی را که بگیرید دست همین ده دوازده نفری که ما هستیم درکاراست. یعنی چنان تاثیر و نفوذی داریم ما که دسته 9تایی نازگول های داستان هابیت هم اینطور بر شرق میانه تسلط نداشتند. یعنی شما اگر بخواهی ته پستوی خانه ات هم دو خط مطلب بنویسی که دوزار ارزش داشته باشد باید اول اسم یکی از ماها را به عنوان نویسنده بیاوری، بعد اسم یکی از نوچه هایمان را، اون آخر هم اسم وامانده ی خودت میاید. حالا اگر این دوخط بشود مقاله علمی پژوهشی یا آی اس آی که دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل. همین طوری می شود که مثل بازاری ها که می گویند پول بچه می کند درمورد ما سوادمان بچه می کند. یعنی سالی نیست که ما 20-30 تا مقاله درست و درمان  و 3-4 تا کتاب پر و پیمان ننوشته باشیم. حساب تعداد پایان نامه ها و سخنرانی ها و داوری مسابقات و این خرده ریزها دیگر با خود شما. 3 تا دانشگاه درس می دهیم که اقلا توی یکی شان مسوولیتی هم داریم. کنارش 2 تا پست دولتی (از مشاور به بالا) داریم. یا شرکت گردن کلفت داریم یا سهامدار عمده یکی از این 7-8 تا شرکت گردن کلفت موجود هستیم. هزارتا برنامه رایزنی و لابی گری دیگر هم داریم. حالا شما بگویید مغز خر خورده ایم که بیاییم مطالعه کنیم در این عرصات؟!؟!؟ ما همین جوری هذیان های شب های قاطی خوریمان سه بار تجدید چاپ می شود. تا دلتان هم بخواهد کشته مرده و فدایی و شعبان بی مخ کفن پوش داریم. کسی جسارت کند بخواهد پلان مکان یابی چشم و ابروی ما را بکشد چنان می زنند جرواجرش می کنند که درس عبرتی بشود برای سایرین. همینی هم هست که هست. اگر هم دل خوش کرده اید که ما سرمان را بعد از 120 سال بگذاریم زمین و جا برای شما باز کنیم به قول یکی از دوستان این پیش بینی تان درحد پیش بینی ما از آخر و عاقبت گیم آو ترونز زپلشک از آب درخواهد آمد. به اندازه سه تا سلسله افشاریه و زندیه میراث دار داریم که همین که بگویند شاگرد ما بوده اند کانه میتی کومان که بَج حاکم بزرگ را درآورده باشد همه بهشان احترام می گذارند و می شوند جانشین ما.

و اما دسته دوم:

ما از آن دسته اساتیدی هستیم که گواه زنده ایم بر این که چه قحط الرجالی است این روزها. جای تعجب هم ندارد. سال 75 یک سیستم آموزشی دارد خودش را پاره کند سالی200 تا معمار تولید می کند. خیلی ..خیلی هم که خوشبین باشید بیشتر از 2 تایشان که استاد نباید بشوند. اصلا شما بگو 20 تایشان بشوند استاد. بعد، سال 85 شما یک سیستم آموزشی دارید که 200 دانشکده معماری دارد. یعنی اگر 3 نفر راهشان را وسط کویر گم کنند بخواهند یک هفته دور یک چاه بیتوته کنند روز سوم باید یک دانشکده معماری کنار اون چاه تاسیس شود. نیاز به معماری خیلی اصیل و اساسی است خو… حالا معلوم است که باید از همین دانشجوهای فوق لیسانسی که خیلی هایشان مدرکشان را هم نگرفته اند استفاده کنید دیگر. بعد همین استاد با همین شاگردها در همین کلاس با هم رشد می کنند. استاد می رود برای دکترا، به دانشجوها درس فوق می دهد؛ استاد می رود پست دکترا به دانشجوها درس دکترا می دهد. شما عمق آینده نگری را ببین.

حالا منی که خودم دانشجو هستم و هزارتا گرفتاری دارم و البته هزارتا اعتراض هم به وضع موجود دارم باید درس هم بدهم. خیلی که آدم کاردرستی باشم می روم دو صفحه جزوه استادم را که دیروز درس داده می خوانم می آورم فردا تدریس! می کنم. اصلا برای چه باید خودم را بکشم. مثلا کتاب بخوانم که چه بشود؟ مگر کسی هم اهمیتی می دهد. شما با سواد سوم دبیرستان که بروی سر کلاس تمامی سوالات دانشجویان را تا آخر طرح 4 می توانی پاسخ بدهی. دیگر جواب این که استاد به نظر شما این مثلثه را بکنم توی آن دایره هه خوب می شود یا نه که مطالعه و ریاضت نمی خواهد. یا می گویی آره یا می گویی نه. که البته 99 درصد مواقع بگویی نه بهتر است که دانشجو پررو نشود. هزارتا دلیل هم از همان هایی که یک عمراستادهایت برایت آورده اند برایش می آوری. خیلی هم که حرف زدند 4 بار می پرسی عرض این کوفت چقدر است؟ ارتفاع آن زهرمار چقدر است؟ قافیه را می بازد تمام می شود می رود پی کارش.

بعد آینده من چه می شود؟ من که خودم می دانم محصول یک نظام آموزشی هستم که این نصفش آن نصفش را قبول ندارد. یعنی شما امکان ندارد فارغ التحصیل دانشگاه دولتی باشی و بتوانی جذب هیات علمی دانشگاه آزاد بشوی و برعکس. مگر این که جزودسته اول اساتید باشی. پس یک چند سالی با همین حق التدریس ساعتی 5000 تومان می سازی تا یا جانت به لبت برسد و ول کنی بروی یا یک آشنای درست و حسابی پیدا کنی که سفارشت را بکند بشوی پیمانی. حالا با این همه گرفتاری و ناامیدی به آینده باز انتظار دارید بنده کار و زندگی ام را ول کنم بروم مطالعه کنم؟

وباز هم ادامه دارد…

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض۳

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض ۲

آنچه در ذهن دانشجوهای معماری اتفاق می اقتد:
آقا شما باحال ترین گونه جانوری هستید که روی زمین تردد کرده. جای تعجب هم ندارد. نه اساسا کتاب و دفتری دارید که درس خواندن بخواهد مزاحمتی برای عشق و حال شما ایجاد کند نه میان ترم  و کوییز و این بند و بساط ها. هردو سه ترم یک بارهم همه تخصصی ها را می اندازید کنارهم و با 10-12 سرو ته قضیه را هم می آورید. مطالعه غیر درسی هم ندارید. فی الواقع معماری از آن رشته هایی است که بیشتر به استعداد مربوط می شود نه به آموختن. حالا کی از همه بیشتر استعداد دارد؟ معلوم است شما. تمام این شصتصد میلیون دانشجوی معماری هم همه شان جوابشان به این سوال همین است . تازه شما خیلی هم که آدم متفاوتی باشید و بخواهید کتاب بخوانید از هر استادی که بپرسید چه کتابی بخوانم همه شان یک نسخه عاجل الشفای وِردخوانده دارند که هنوز دهان بازنکرده جواب می دهند: فرم، فضا، نظم – کتاب های مرحوم پیرنیا و – آن مطلع هایشان اضافه می کنند- مجله معمار که ناشر اندیشه و هنر معماری است.

قدیم تر ها هم که آنقدر دوره درسی تان طولانی بود که تمام از نگهبان دم در تا خود رییس دانشکده سه سه بار نه بار عوض می شدند و شما همچنان سِمت خود را داشتید. معلوم است که به همه زور می گویید و گردن فرازی می کنید.

تازه کلاسی که در آن هیچ کس نمی داند دارد چه کار می کند و تعدادی دختر و پسر جوان دورهم جمعند که کلاس نیست کافی شاپ است. شما هم که همه جلسات آتلیه یا استودیو را که سر کلاس نمی روی، اگر هم بروی که کار نیاورده ای، اگر هم کار آورده باشی که کلا بیش ازسه ممیز صفر شش صدم درصد نسبت به کار قبلی تغییرش نداده ای آن هم به خاطر اصرار استاد، اگر هم همین تغییر را داده باشی استاد می گوید این مزخرف است و یک ساعت توضیح می دهد که اگر به آن حالت قبلی – که فکر می کند حالت جدیدی است – تغییرش بدهی چقدر بهتر می شود. خودت صد تا نمونه سراغ داری که کار آماده برده اند و نمره شان از آنهایی که کار کرده اند بهتر شده. سوال این است که اساسا وقتی می شود عمر گرانمایه را صرف حال و حول کرد چرا که نه؟

دو سال هم که عشق و حال کردی یواش یواش احساس می کنی که وضعیت معماری بسیار نابسامان است و کسی باید فکری به حال این آشفته بازار بکند. پس وارد بازار کار می شود. از آنجایی هم که یکی از آن تخصص هایی که گفتیم که همه بلدند مدیریت شرکت فنی مهندسی است چرا بروید برای کس دیگری کار کنید؟ شرکت خودتان را می زنید. برای این هم که به این مافیای شهرداری و بازار کار معماری نشان دهید که مرد میدان هستید کار هزار تومانی را با 12 تومان و سه زار انجام می دهید. سه زارش پیش پرداخت، 12 تا تک تومان هم طی 12 فقره چک مدت دار که به شرط رضایت کارفرما وصول می شود ان شاءالله الرحمان.

اینطوری شما یک تیر و دونشان می کنید. توی دفتر و سر پروژه بهانه می آورید که دانشجو هستید و زیرزیرکی پز می دهید که شیرآهن کوه مردا که منم… هنوز درسم تمام نشده پروژه گرفتم این هوااااا.

سر کلاس و دانشگاه هم هروقت گیردادند که کجایی عمو؟ می گویی من کار می کنم استاد. و این را یک طوری می گویی که خاک بر سر توی استاد که از بیکاری برای ساعتی 5000تومان میای اینجا و حنجره ات را پاره می کنی . من که دانشجوی توام پروژه دارم بیرون وقت این مسخره بازی های دانشگاه را هم ندارم. همه هم می دانند آن چیزی که آدم سر پروژه یاد می گیرد هزارسال توی دانشگاه یاد ما نمی دهند.

وهنوز ادامه دارد…

ادامه دارد…

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض ۲

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض

535fd1cac07a800ba900000a_does-italy-have-way-too-many-architects-the-ratio-of-architects-to-inhabitants-around-the-world-_inhabitants_per_architect_mon

بگذارید صاف برویم سر اصل مطلب… ما معماریم و هیچ کس نیازی به ما احساس نمی کند. بیخود هم جبهه گیری
نکنید که خیلی هم به درد می خوریم و چنینیم و چنانیم. به عبارت دیگر در این لحظه اینکه ما چه تلقی و تصویری از خودمان داریم خیلی اهمیت ندارد. در مملکتی که 70میلیون پزشک دارد، 70 میلیون سیاستمدار دارد، 70 میلیون مربی فوتبال دارد، 70 میلیون فیلمساز دارد و به همین تعداد از کلی تخصص های دیگر داردواقعا مهم نیست شما چه تخصصی دارید. مهم این است که چند نفر دیگر فکر می کنند می توانند این کار را انجام بدهند. متاسفم که باید خدمت شما عرض کنم برای معماربودن و معماری کردن فقط و فقط یک قهر مختصر از مادر محترم کفایت می کند. در واقع ما باید بدانیم در ذهن بقیه چه اتفاقی می افتد…

آنچه در ذهن کارفرمای ما اتفاق می افتد:
همین که 4 نفر از همین قهرکردگان دوروبرتان به شما بگویند “واااااای اشرف جون خونه تون چقدر خوب شد مبل هاتونو اینوری چیدی!” کافیست تا شما از فردا خودتان را با سردبیرالِ دکور مقایسه کنید و همینطوری که غمزه می آیید فرمایش کنید که ایشون نظر خودشون رو دارند من هم نظر خودم رو دارم. هنر اصلا یعنی همین.
یا مثلا کافیست آخرین دفعه ای که چاه مبارک مستراح منزل پدری تان گیر کرده بود شما دست به کار شده باشید و 4تا از کارگران متخصص سرچهارراه را با دو تا کیسه سیمان و دو تا جعبه سرامیک برداشته و به جان مستراح افتاده باشید
. وای به روزی که تازه درمورد طرح گل باقالی سرامیک کف مستراح هم نظر داده باشید. ازنظر شما همه اش همین است..حالا یک کم کمتر یک کمتر بیشتر. الباقی هم قرتی بازی و قیافه است. از فردا صبح از کنار هر کارگاه ساختمانی که رد می شوید حتما باید درمورد پلان و نما نظر بدهید. هرچه معماری این مرزوبوم سینه به سینه گشته و نامکتوب مانده دیگر بس است. خدا شما را به جامعه معماری اعطا کرده تا راهگشای این جماعت باشید.
حالا اگر شما دکتر ارتوپد هستید یا دست فرمانتان میزان است یا بازیگر معروفی هستید یا کلا از یک چیزی در زندگی خوب سردر می آورید بدون شک از معماری هم سردر می آورید.
ادامه دارد…

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض

ارزیابی نوشته