کم‌توانی و ناتوانی جسمی در معماری ایران

آمار

به‌عنوان کشوری که ۸سال درگیر جنگ بوده، آن هم جنگی که تاوان کمبود تجهیزات و جنگ‌افزار را نفرات داده‌اند، آمار ناتوانان و کم‌توانان جسمی در کشور ما با کشورهای دیگر جهان تفاوت‌های معناداری دارد. برای فهمیدن این تفاوت حتی قبل از بررسی آمار و هرم سنی جمعیت کافی‌است نگاهی به قهرمانی‌های تیم‌های پارالمپیک ایران در رشته‌های مختلف بیاندازیم. قهرمانی‌های پیاپی و سیطره‌ی بی‌چون‌وچرا در بسیاری از این رشته‌ها بیش از هر عامل دیگری، نتیجه‌ی جمعیت جوان و کارآمد جامعه‌ی کم‌توانان و ناتوانان جسمی ایران است.

اما اولین نکته‌ی جالب درمورد آمار ناتوانان جسمی در ایران، آخرین تاریخ سرشماری است. این آمار به‌قدری قدیمی و منسوخ است که حتی از کلمه‌ی نامناسب «معلول» درعنوان آن استفاده شده؛ کلمه‌ای که مدت‌هاست برای دغدغه‌مندان این عرصه توهین به‌حساب‌می‌آید. آخرین آمار کم‌توانان و ناتوانان جسمی ایران به استناد مرکز آمار ایران در سال ۱۳۸۵ به‌روزشده و جمعیت کل این جامعه را کمی بیش از یک میلیون نفر گزارش‌می‌دهد. در همین سال جمعیت کل ایران کمی بیش از ۷۰ میلیون نفر سرشماری‌شده. ولی پس از گذشت ۱۱ سال هنوز سرشماری جدیدی با محوریت کم‌توانی و ناتوانی صورت‌نگرفته است.

نگاهی به هرم سنی جمعیت براساس همان آمار ۱۱ سال پیش تعداد جمعیت کم‌توان و ناتوان ۲۰-۲۴ ساله (۳۱تا۳۵ ساله‌ی امروز) را حتی از جمعیت بالای ۷۵سال، بیشتر نشان‌می‌دهد. نادیده‌گرفتن این بخش از جامعه به معنی هدردادن بخش مهمی ازکارآیی جمعیت پویای کشور است. چراکه خانه و شهری که زمینه‌ی فعالیت این جمعیت را فراهم نکند:

  • اول، این افراد را خانه‌نشین و از جامعه جدامی‌کند.
  • دوم، وقتی زمینه‌ی استقلال این افراد در زندگی فردی و اجتماعی فراهم‌نشود حتما فرد یا افراد دیگری باید به کمک آن‌ها بشتابند و این خود به معنی هدررفت بیشتر سرمایه‌های انسانی است.
  • سوم، محیطی که برای کم‌توانان قابل استفاده نباشد، معمولا برای سایر افراد هم خیلی مناسب نیست. به‌خصوص که تعریف کم‌توانی در کشور ما بسیار سخت‌گیرانه بوده بسیاری از موارد کم‌توانی را دربرنمی‌گیرد.
  • چهارم، با حرکت قله‌ی هرم سنی به سمت سنین بالاتر، اهمیت محیط قابل دسترس برای همگان بیشتر و بیشتر لمس‌می‌شود. این مساله‌ای است که ظرف ۲۰ تا۳۰ سال آینده بخش مهمی از جمعیت کم‌توان کشور را خانه‌نشین خواهدکرد؛ جمعیتی که هنوز می‌تواند سازنده باشد.

فقر قوانین

نگاهی به قوانین مصوب برای مناسبسازی محیطهای مسکونی و شهری حتی قبل از مقایسهی این قوانین با نمونههای جامعتر بهخوبی نشان‌‌دهندهی فقر قوانین دراینزمینه است. تنها جایی که در آییننامههای نظام مهندسی ساختمان حرفی از مناسبسازی بهمیانآمده، چند صفحهای درانتهای مبحث چهارم، الزامات عمومی ساختمان، است. برای اینکه ناکافی بودن این مقدار قوانین را بهتر درککنید، درنظربگیرید که مبحث یازدهم قوانین ساختمان ایالات متحده که به استانداردهای مربوط به مناسبسازی محیط برای کم توانان و ناتوانان جسمی میپردازد بالغ بر ۲۰۰صفحه است.

حدود ۱۰سال پیش، اواخر دوران دانشجویی با شرکتی همکاری مطالعاتی میکردم. پروژهای را از سازمان مسکن گرفتهبودند برای مطالعهی استانداردهای مربوط به مناسبسازی محیطهای مسکونی و شهری در کشورهای دیگر. علاوه بر فردی که ظاهرا در اصفهان استاد دانشگاه بود و فقط پروژه را گرفتهبود و کوچکترین مشارکتی نداشت، دو مهندس دیگر هم عضو گروه مطالعاتی بودند که کار را بهعنوان دست دوم انجاممیدادند. من هم درابتدا قراربود فقط مترجم باشم با دستمزدی معادل ۱۴۰۰تومان برای صفحهي آ۴ شانزده خط فونت ۱۲. البته خیلی زود به دست سوم تبدیلشدم چراکه عملا کسی حوصلهی خواندن متن را نداشت، چهرسد به نوشتن آن. بماند که درآخر فایل را با فونت ۸ چاپکردند تا دوسوم پول را بدهند. ولی میدانم که حداقل یک پروژه با این مضمون انجامشده و تقریبا مطمئن‌ام که این تنها پروژه نبوده. اما سوال اینجاست که چرا مطالعات اینچنینی منجر به تصویب قوانین نمیشوند؟

اما باوجود قدمت آمار و فقدان استاندارد هنوز یک امید باقی است. مثل تمام موارد دیگری که وجدانهای بیدار با اتکا به اخلاق و ارزشهای انسانی، تمام دلایل موجود برای ناامیدی را نادیدهمیگیرند و دستبکارمیشوند، می‌توان امیدوار بود که کارفرمایانی باشند که بخواهند محیطهای قابل دسترس بسازند. و البته هستند معمارانی که به دنبال فرصتی برای طراحی چنین محیطهایی باشند. کمتوانان و ناتوانان جسمی با این روحیه ناآشنا نیستند. زندگی این عزیزان همواره مبارزهای بوده برای احقاق حق خود بهعنوان شهروندان ارزشمند جامعه.

آنچه از دست ما ساختهاست، ارجاع به منابع خوبی است که برای استانداردهای محیطهای قابل دسترس میتوان یافت

معرفی منابع

با جستجوی واژه‌های مرتبط، خیلی زود متوجه‌خواهیدشد که جز نقد وضع موجود، مطالعات موردی بسیار بی‌کیفیت، و تاریخچه‌ی قوانین و لوایح، عملا باقی نتیج جستجو حتی ربط چندانی به موضوع ندارند. از نمونه‌های قابل‌توجه‌تر این نوع مطالب این لینک‌ها را می‌توان درنظرگرفت:

تاریخچه‌ی قوانین در انجمن حامیان شهر بدون مانع

قوانین در پرتال کانون‌های معلولان! محله

نقد وضع موجود در پژوهشکده‌ی نظر

مجموعه‌ی مقالات همایش مناسب‌سازی محیط شهری (در همین همایش با ۴ مقاله شرکت‌کرده‌بودیم.)

اما مهم‌ترین منبع برای استانداردهای مربوط به مناسب‌سازی محیط‌های مسکونی و شهری که به‌تنهایی برای هرنوعی از طراحی کفایت‌می‌کند قوانین مربوط به آمریکاییان دارای کم‌توانی و ناتوانی جسمی ADA – American with Disability Act است. این قوانین تقریبا بدون تغییر در ‌‌IBC قوانین بین‌المللی ساختمان وهمین‌طور در CBC قوانین ساختمان در کالیفرنیا هم تکرارشده‌اند.

توصیه‌ی برادرانه و دوستانه‌ی من این است که دست‌کم نگاهی به سرفصل‌ها و دیاگرام‌های این منبع بیاندازید تا تصوری کلی از اقتضايات طراحی برای کم‌توانان و ناتوانان جسمی داشته‌باشید. ضمن این‌که این قوانین برای دوستانی که روی پروژه‌های دانشجویی کارمی‌کنند مرجعی بی‌نظیر و بسیار قابل‌اتکاست. برای دسترسی به این قوانین می‌توانید از لینک‌های زیر استفاده‌کنید:

صفحه‌ی مربوط به قوانین محیط قایل دسترس در ICC

صفحه‌ی فروشگاه ICC برای خرید کدهای متنوعی که برای مناسب‌سازی منتشرشده

وب‌سایت ADA و البته  صفحه‌ی مربوط به کدهای طراحی در این وب‌سایت

فصل یازدهم الف ازقوانین ICC مربوط به استانداردهای طراحی کاربری‌های مسکونی

فصل یازدهم ب از قوانین ICC مربوط به استانداردهای طراحی سایر کاربری‌ها

دولینک آخر علاوه بر امکان انتخاب ایالت موردنظر، قابلیت جستجوی درون متن را هم دارند. این دو لینک قطعا کامل‌ترین و بهترین منبع برای استانداردهای مناسب‌سازی هستند.

اما اگر تا فایلی دانلودنکنید احساس خوبی از مطالعه‌ی این متن ندارید، قوانین ADA به همراه راهنمای استفاده از این قوانین با کیفیت چاپی ازطریق لینک‌های انتهای مطلب قابل دانلود است. لطفا با اشتراک این منابع، دیگران را هم درباره‌ی این استانداردها آگاه‌کنید.

به امید فراهم‌شدن محیطی مناسب‌تر برای تمام شهروندان.

فایل پی دی اف استانداردها

فایل پی دی اف راهنمای قوانین

کم‌توانی و ناتوانی جسمی در معماری ایران

ارزیابی نوشته

قوانین بین‌المللی ساختمان – آتش‌سوزی

به‌عنوان کسی که هم در ایران و هم در آمریکا معماری کرده خواستم با نگاهی به قوانین مربوط به حریق، به‌دنبال دلایل فاجعه‌ای مانند پلاسکو بگردم و به‌سهم خودم مانع تکرار چنین حادثه‌ای شده‌باشم.

مبحث سوم قوانین نظام مهندسی ساختمان در ایران به حریق اختصاص‌دارد. این قوانین چه در ساختار، و چه در محتوا از قوانین بین المللی ساختمان IBC نمونه‌برداری‌شده‌اند که درذات خود ایرادی ندارد. در مقایسه‌ی این قوانین با CBC – California Building Code اولین چیزی که نظر شما را جلب‌خواهدکرد، اختصار و ایجاز نسخه‌ی فارسی است. در نمونه‌ی آمریکایی، غیر از فصل سوم و ششم که به نوعی مقدمات بحث حریق هستند، سه فصل ۷، ۹ و ۱۰ مستقیما به مساله‌ی حریق می‌پردازند؛ چیزی حدود ۲۰۰ صفحه.

علاوه بر قوانین ساختمان و ساختار نظام مهندسی، سازمان مستقل آتش‌نشانی هم قوانین تکمیلی خود، روال نظارتی، و البته اهرم‌های اجرایی خود را دارد. مانند قوانین مربوط به حریق، این سازوکار هم به شکلی خلاصه‌تر در ایران وجوددارد.

در آمریکا مواد و مصالح ضدحریق با استاندارد سازمان آتش‌نشانی تولید و عرضه‌می‌شوند و پیمانکاران موظف به استفاده از این مصالح هستند. شاید مصالح مصرفی در ایران کیفیت نمونه‌ی خارجی را نداشته‌باشند ولی به‌هرحال استفاده از عایق ضدحریق  در ساخت‌و ساز غیرممکن نیست.

اما چیزی که به‌طور فاحشی ایران را متمایزمی‌کند تداخل لایه‌های نظارتی و مدیریتی است. به‌عنوان مثال در آمریکا بدون تایید سازمان آتش‌نشانی شما قادربه ساختن یک کلبه هم نخواهیدبود. درحالی‌که تقریبا هر مانعی در ایران با یک امضا از طرف مقام بالاتر قابل چشم‌پوشی است.

درنهایت، تفاوت بین شرایطی که بستر فاجعه‌می‌شود با شرایطی امن و استاندارد – دست‌کم در نگاه کلی – زیاد نیست. آنچه حادثه‌ی پلاسکو و حوادث شبیه به آن را رقم‌می‌زند چیزی است که در تاروپود جامعه‌ی ما تنیده‌شده.

به یاد حرف استادی می‌افتم که راجع به آلمان نازی و هولوکاست می‌گفت هیچ‌کس در آلمان فکرنمی‌کرد که درحال انجام جنایتی است. راننده ی قطاری که اسرا را به آشوویتس می‌برد، کارگری که ذغال کوره را پرمی‌کرد، و حتی افسری که اسرا را برای سوختن در کوره به صف‌می‌کرد، هیچ‌کدام احساس‌نمی‌کردند که درحال انجام یکی از بزرگترین جنایت‌های تاریخ هستند. خرده‌جنایت‌های شهروندی مهم‌ترین بستر بروز فاجعه هستند. کارفرمایی که برای پول بیشتر قوانین را نادیده‌می گیرد، مهندسی که به شرایط تن‌می‌دهد، مسوولی که قانون را زیرپامی‌گذارد، کارمندی که دربرابر قانون‌شکنی چشم‌پوشی‌می‌کند، پیمانکاری که اینجا و آنجا از مصالح و کیفیت کار می‌زند، مغازه‌داری که برای امنیت خود و کارگرانش خرجی‌نمی‌کند، و کارگری که زیر بار زندگی دم‌برنمی‌آورد و از ناامنی محیط کارش شکایتی‌نمی‌کند، همه و همه ذره‌ذره تکه‌های پازل بزرگتری را به‌هم می‌چسبانیم که وقتی کامل‌می‌شود برای ما جز ترس، تاسف، و خشم چیزی دربرندارد.

 بهای سرافرازی، مسوولیت‌پذیری است.

قوانین بین‌المللی ساختمان – آتش‌سوزی

ارزیابی نوشته

فدایی‌گری؛ تجربه‌ی بهشت – چاپ‌شده در لابی شماره‌ی ۵

به همراه مریم مقاله‌ای برای مجله‌ی لابی فرستادیم که خوشبختانه موردتوجه سردبیر، رنه رامیرز، قرارگرفت و در شماره‌ی دسامبر مجله باعنوان «ایمان» چاپ‌شد. اگر فرصتی شد بازهم از مجله‌ی لابی و تاثیر فوق‌العاده‌ش روی فضای معماری اروپا و آمریکا خواهم‌نوشت. مختصراین‌که بسیار خوشحالیم از این‌که فرصت‌داشتیم به موضوعی مثل فدایی‌گری و انتحار در بستر معماری بپردازیم.

داستانی که مارکوپولو از حسن صباح با نام «پیر کوهستان» نقل‌می‌کند، اشاره‌هایی دارد به جایی، احتمالا در قلعه‌ی الموت، که بهشت در آن بازآفرینی شده‌بوده. براساس روایت مارکوپولو، حسن صباح مریدان خود را، احتمالا پس از  استعمال حشیش، به این بهشت می‌برده تا پاداش فرمانبرداری از او را تجربه‌کنند. همین مریدان، که به‌دلیل استفاده از _ یا فروش _ حشیش به حشاشین معروف‌بودند، چنان در عزم خود راسخ‌بودند که درصورت لزوم، پس از اجرای دستور صباح، به زندگی خود نیز پایان‌می‌دادند. کلمه‌ی assassin به معنی آدم‌کش هم از همین کلمه‌ی حشاشین گرفته‌شده.

با آن‌که در درستی این روایت اما و اگرهای بسیاری هست، نمی‌توان منکر اهمیت تجربه‌ی واقعی فضایی به‌عنوان بهشت و تاثیر آن بر ایمان فرد شد. حتی در تعالیم تصوّف، عین‌الیقین یا تجربه‌ی دیداری از علم‌الیقین یا دانستنِ صِرف برتر است.

مقاله‌ای که در لابی چاپ‌شد به این مفهوم در قالبی مفصل‌ترپرداخته و بر قدرت فضای معماری برای تاثیرگذاری بر افراد_ تا سرحد گذشتن از جان _ تاکیدکرده‌است.

می‌توانید شماره‌ی پنجم مجله‌ی لابی را با عنوان «ایمان» از وب‌سایت آمازون تهیه‌کنید.

فدایی‌گری؛ تجربه‌ی بهشت – چاپ‌شده در لابی شماره‌ی ۵

ارزیابی نوشته

معماری خوب

مهم‌ترین سوالی که هر معماری با آن مواجه‌می‌شود این است که معماری خوب چیست؟ در همان روزهای اول دانشکده هر دانشجوی معماری با این سوال روبرومی‌شود که کدام طرح بهتراست؟ یا چرا یک طرح نمره‌ی بهتری از طرح دیگری گرفته؟ همین سوال برای معماران حرفه‌ای پیش‌می‌آید وقتی در مسابقه‌ای شرکت می‌کنند و دقیقا نمی‌دانند که چرا طرحی اول شده که به‌نظرآن‌ها به‌هیچ‌وجه طرح خوبی نیست. حتی برای کارفرماها هم این سوال مهمی است. آن‌ها همین‌قدر می‌دانند که بعضی طرح‌ها مدشده یا بعضی معماری‌ها گران‌تر خواهندبود اما دقیقا نمی‌دانند کدام معماری‌ها و احتمالا چرا.

چون پاسخ این سوال راحت نیست، حجم وحشتناکی از خرافات و توهمات جای پاسخ را گرفته و ازنسلی به نسل بعد منتقل‌می‌شود. گروهی از اساتید با تکیه بر شهودی بودن معماری و استعدادهای ذاتی، معماری را غیرقابل توصیف جلوه‌می‌دهند. وقتی کل معماری غیرقابل توصیف باشد، طبعا معماری خوب هم تعریف مشخصی نخواهدداشت. درعوض استاد معماری در موقعیتی شمن‌گونه مفاهیم را بیشتر و بیشتر نامفهوم و پیچیده جلوه‌می‌دهد. هیچ‌کس هم از ترس عقب‌ماندن از قافله اقرارنمی‌کند که چیزی از کلمات نغض و هایکوهای استاد نمی‌فهمد. نتیجه می‌شود حکایت لباس عجیب پادشاه که فقط نجبا آن را می‌دیدند. گروه دوم کسانی هستند که با توهم توطئه همه‌ی نتایج را با باندبازی و پارتی‌بازی توجیه‌می‌کنند و نیازی به کنکاش بیشتر نمی‌بینند. گروهی هم همه‌چیز را نسبی و شخصی می‌بینند و اساسا معتقد با معیاری نیستند. اما آیا واقعا معماری خوب وجوددارد؟ و اگر جواب آری است مشخصات این معماری چیست؟

در این نوشته فقط به‌کوتاهی جواب سوال اول را می‌دهم و اصل پاسخ می‌ماند برای بعد. بله حتما معماری خوب وجود دارد. عقاید هر سه گروه بالا تا حدودی درست است، اما فقط تا قبل از آن‌جایی که منکر وجود متر و معیار برای معماری خوب می‌شوند.

معماری هم مثل باقی هنرها می‌تواند شهودی باشد. اما سایر هنرهای شهودی هم قابل نقد و ارزیابی هستند. آن‌چنان هم فهمیدن این ارزیابی‌ها برای نقاشی، مجسمه‌سازی، و حتی سینما سخت نیست. پس اگر ما نمی ةوانیم این معیارها را برای معماری تشریح‌کنیم ایراد از ماست نه از سوژه. ازسوی دیگر با آن‌که باندبازی حتما وجوددارد ولی باز اصل سوال پابرجاست. فارغ از نمره یا نتیجه‌ی مسابقه باید بتوان توضیح‌داد که چرا کاری از کاردیگر بهتر است. بحث نسبی‌گری و سلیقه‌گرایی هم اساس نقد و ارزیابی را نشانه‌می‌رود. به‌خصوص برای محصولی که گروه‌های مختلف در آن سهم و نفع دارند حتما باید قطب‌نمایی برای یافتن راه وجودداشته‌باشد.

در نوشته‌ی بعدی به نسبی‌گرایی و راه‌های نزدیک‌شدن به بحث ارزیابی معماری خواهم‌پرداخت.

معماری خوب

ارزیابی نوشته

مسابقه‌ی سردر شریف و مفاخر معماری ایران

هنوز هم مطمئن نيستم كه بعد از تمام‌شدن اين متن، آن را منتشرمی‌كنم يا به سرانجام نوشته‌های ديگر مبتلاخواهدشد. اگر ديدن پروژه‌های پيش‌كسوتان و داوری درمورد آن‌ها اين‌قدر درد نداشت تا همين شروع مطلب هم نمی‌رسيدم.
اوّل، اين‌كه راست‌وحسيني بگويم كه قصدم نقد مودبانه و سازنده است و درنهايت اميدوارم از اين مدخل توجه خواننده‌ی متن را به پروژه‌ی خودمان هم جلب‌كنم. اگر هم عصبانيتی هست از بابت ميزان ناداني خلق‌الله است و ظلمي كه به نام اخلاقيات برما می‌رود که سعی می کنم چیزی بروزندهم. اگر همين خطاب نادان هم به نظرشما بی‌ادبانه می‌رسد، خود و حقير را خلاص‌كنيد و به ادامه‌ی متن نپردازيد كه رُك خواهم بود و تلخ‌تر از زقّوم كه قراراست حقيقت را بگويم.
ديّم، اين كه احترام به بزرگان خوب است. اما آن كُشتی است كه برای پيش‌كسوتان، آن هم با شرایطی متفاوت، جداگانه مسابقه می‌گذارند. در معماری شما نمی‌توانی هيولاهای جوان امروز را كه ازنظر تئوری و ارائه، نسل قبل از خودشان را قورت‌می‌دهند و حتی استادهای‌شان حريف‌شان نمی‌شوند دربياندازی با اين بندگان خدا. بعد، آن آثار فخيمه را بياوری بكنی توی چشم ما كه از بين شصت‌صد اثر معماران امروزی هيچ كاری برنده‌نشد، اما از بين هشت كار بزرگ‌ترها دوتای‌شان اول شده‌اند. پدرجان! شما قصد دهن‌كجی داری؟ می‌خواهی اميد را در اين بندگان خدا بكشی؟ يا مثلا بگويی هيچچچی هم نيستين؟ اين را كه از دم در دانشگاه و بعد سربازی و بعد سرِكار و همه جا به ما می‌گويند. اين همه دردسر كشيدی برای اين؟
سيّم، اين كه بيني‌وبين‌الله یکی‌دو كار از ميان هشت كار ارائه‌شده قابل‌توجه است؛ گواين‌كه بی‌عيب نيستند. خير، بنده قصدندارم از روی سليقه‌ی شخصی حرف‌بزنم، بلکه خواهم‌نوشت از مفاهيم معاصر و نشانه شناسیِ پسِ اين آثار و تا آن‌جا كه سوادم قدبدهد مثال و شاهد خواهم‌آورد. اگر دردسرهای كوچ‌نشينی بگذارد مفصّل‌تر خواهم‌گفت در اين باب،امّا فی‌المجلس به اندازه‌ی شرح مقصودم بسنده است.

پس رسيديم به اصل مطلب،از نو:
اوّل، اين كه موضوع مسابقه‌ی طراحی سردر يكی از فنی‌ترين و شناخته‌شده‌ترين دانشگاه‌های ايران است. سواد بنده حكم می‌كند كه طرح مطلوب بايد هنر مهندسی را نشان‌دهد و جايی ميان معماری و محاسبه فرودآيد كه هم عيار مهندسی نمايان باشد، هم معماري خودنمايی‌كند. البته ازآن جايی كه سردر است و سنّتِ ساختن سردر به مثابه‌ی نماد و نشانه، از كاخ شوش تا دانشگاه تهران سابقه‌ی تاريخی دارد بايد نشان از چيزی ورای خود باشد. تا اين‌جا تقريبا تمامی آثار با حقير موافق بوده‌اند و دستِ‌كم عزم حصول اين اهداف را داشته‌اند.
ديّم، سوال اين است كه كدام وجه مهندسی را به‌رخ‌بكشيم و كدام مفهوم را با چه نشانه‌ای نمايش‌دهيم. پس شد سه سوال. بر روال انصاف تمامی هشت طرح را براساس همين سه معيار بررسی‌می‌كنيم: پيچيدگی‌مهندسی يا فن‌آوری، مفهوم يا كانسپت، و پردازش يا ارائه (در اين‌جا به‌هيچ‌وجه قصد نقد ارائه به معنای پرزانته را ندارم).

در باب مهندسی،
دو طرح صلب آجری ( اول و سوم) عملا حرفی برای گفتن ندارند. نه اين كه با آجر مخالف باشم. منتها اگر نمی‌شود با آجر سطح فنی اين دانشگاه را به‌نمايش‌گذاشت، صِرف اين كه در اين دانشگاه بنای آجری زياد است توجيه‌كننده‌ی استفاده از آجر نخواهدبود. همين‌طور بگيريم بيايیم جلو، كل شهر رابايد آجركنيم. تركيب سازه‌ی فلزی هم بيش از آن‌كه جلوه‌ی تكنيكی طرح را بهتركند بيشتر به يك شوخی شبيه است. می‌شود حدس‌زد كه احتمالا به آقايان گفته‌اند كارهای قبلی اجرايی نبوده‌اند و عزيزان هم به‌جای اين‌كه زحمت تفهيم و توضيح را به‌جان‌بخرند سعی‌كرده‌اند كار را به قول فرنگی‌ها ايديِت-پروف كنند و كاری كنند كه بنّاهای سر چهارراه هم بتوانند طرح را بسازند. كار جناب عشقی هم وضع خيلی بهتری ندارد و در همين گروه جای‌می‌گیرد. ايشان بااستفاده از يك فرمول چندهزارساله برای استقبال و بعد رواق (كه بيشتر در طرح ايشان رومی است تا ايرانی) محافظه‌كاری را به سطح تازه‌ای برده‌اند.
جناب نظام عامری هم شايد فكرمی‌كنند بتن اكسپوزی كه در يك جهت سه‌تا تاب‌خورده‌باشد خيلی فنی است. در روزگاری كه مدرسه‌ی ابتدايی را در بوركينافاسو با نِربز درجه دو و سه می‌سازند يك فرم سه‌دندانه كه از یک طرف اکسترودشده و تهِ‌تهش از شين شريف آمده نمی‌دانم چقدر فنی است؟
كار جناب مومنی حداقل چيزی برای گفتن دارد. دستِ‌كم نشان‌می‌دهد كه ما بلديم دو تا فرم دوبعدی را استحاله‌كنيم در يكديگر. درباب انتخاب اين دو فرم در معيار بعدی می‌نويسم ولی اصل تكنيك خوب است.
كار جناب درويش برای همان ٥٠ سال پيش كه استاديوم تختی را با آن طرح پيش‌رو ساختند هم افتضاح است. يك كوكب خانمی بود وقتی ما بچه بوديم قاب عكس خلق‌الله را می‌گرفت دورش سوزن می‌كوبيد بعد با كاموا از اين قوس‌ها می‌ساخت. برای آن بنده‌خدا ٦ ماه طول كشيد تا اولين طرح سه‌بعدی‌اش را كه نعل‌به‌نعل همين سردر جناب درويش بود بيافريند.
اثر جناب رفيعی شايد تكنيكی‌ترين طرح باشد در ساخت. سعي شده طاق در اوجش سبك شود و درعين‌حال كل دهانه را هم بپوشاند. با اين كه جزييات اجرايی كار را نديده‌ام ولی به‌نظرمیاید در لاغری صفحه اغراق شده. در تصاوير، ضخامت صفحه به اندازه‌ی سرِ پرسناژهاست كه حتی برای آدم كله‌گنده‌ای مثل من می‌شود ٣٠سانت. اگر پيش‌تنيدگی را به عنوان يك احتمال درنظربگيريم (كه بعيدمی‌دانم با طرح مجوّف جوردربيايد) آن وقت ٨٠ درصد طرح‌های مسابقه‌ی قبلی هم كاملا اجرايی هستند.
كار جناب صارمی را گذاشتم آخر چون در به‌رخ‌كشيدن تكنيك، عميق است و تميز. شما اين تعاريف را بگذاريد به حساب اين كه ايده‌ی ما هم در مسابقه‌ی قبلی همين ساعت آفتابی بود. سابقه‌ی تاريخی استفاده از ساعت آفتابی برای خودنمايی تكنيكی به جندی‌شاپور و ساعت مراغه برمی‌گردد. اين سنت مختصّ ايران هم نيست. در كاخ‌های امپراطوری عثمانی جايی نزديك ورودی ساعت آفتابي داشتند. هنوز هم در دانشگاه‌های اروپا و امريكا اگر قدمی بزنيد يكی‌دوتا ساعت آفتابی در محوطه خودنمايی‌می‌كنند. اين روشی باسابقه و ظريف برای نشان‌دادن آگاهی از قوانين طبيعت است. البته در اين‌كه نتيجه‌ی كار اصلا سردر نيست بحثی‌ندارم ولی اصل ايده ناب است و ايده‌آل برای چنين موضوعی.

اما منبع الهام،
اشاراتی كردم در بخش قبل كه اينجا منظّم‌شان می‌كنم. ايده‌ی كتاب، دمِ‌دستی‌ترين، رُك‌ترين و شايد مبتذل‌ترين ايده‌ای است كه برای شهودش نياز به اين‌همه مشقّت و درس‌خواندن نيست. شما به هر بقّال محترمی بگوييد سردر دانشگاه می‌فرمايند كتاب و دفتر. اين از دو طرح اول. همين كه اين دو طرح اول شده‌اند، خود، برهانی است بر سطح درايت قضّات محترم. دو جمله‌ی ديگر اين پاراگراف را ادامه بدهم به ناسزا می‌كشد. پس همين‌قدر بس است.
كار جناب آقای جهانگيری، عشقی و درويش اساسا مفهومی دربرندارد. همان چيزی رامی‌گويد كه سردرها هميشه گفته‌اند. شايد كمتر(در كار آقای درويش) اما نه بيشتر. مثل طراحی قابلمه، همين كه غذا در آن بپزد كافی است. يك عمر همين شكلی بوده، قراراست همين طوری هم بماند. اصلا اگر بد بود اين همه دوام نمی‌آورد؛ توجيه رايج بازتكرار و كپی‌كاری.
استفاده از ساعت آفتابي “به جای” سردر عملا جايی برای ساخت سردر در طرح جناب صارمی باقی‌نگذاشته كه بخواهد سراغ مفهومی برود. كل‌اش همان يك مفهوم است. يعنی به‌جای طراحیِ يك قابلمه‌ی امروزی، يك دسته‌بيل را گذاشته‌اند آن کنار، اسمش را هم گذاشته‌اند قابلمه. حتما چون ايشان بزرگ‌ترِ ما هستند و حق استادی گردن بسياری از هم‌نسلان ما دارند ما هم بايد ساعت آفتابی را صداكنيم سردر.
درمورد شينِ شريفِ جناب نظام عامری قبلا گفتم. اما آن‌چه درمورد كار ايشان جگر آدم را آتش‌می‌زند ابتذال كانسپت نيست، بلكه ادعای ارگانيك بودن اين شين است. آن هم ازسوی كسی كه سال‌های دور با دفتر فرانك لويدرايت همكاری‌‌داشته. ان‌شاالله كه نسيان است و كهولت، كه بهتر است ما شما را منصف و فراموش‌كار بشناسيم تا هوشيار و چنين بی‌انصاف.
تنها كورسوی اميدی كه در بين تمامی هشت طرح ديده‌می‌شود در طرح جناب مومنی است. سواد بنده قد‌نمی‌دهد كه حركت ميان دو قوس، استعاره از سيری تاريخی يا فرهنگی است؟ يا تنها دو دست‌مايه‌اند برای نشان‌دادن آن استحاله. با اين‌كه شديداً بدبينم به وجود مفهومی درپسِ اين دو قوس، ولی قلباً اميدوارم كه گزاره‌ای، خبری، استعاره‌ای در آن نهفته‌باشد. برج آزادی امّا وصله‌ی ناجوری است كه برای قبولش به عنوان منبعی مستدلّ برای الهام، به چيزی بيش از خوش‌بينی نياز است كه الحمدلله‌والمنّه درما نيست.

برسيم به پردازش ايده ها،
وقتي ايده‌ای نيست، پردازشی هم نيست. این از سه طرح قابلمه‌وار. اما قبل از هرچيز، دو خط مقدمه بگويم از سميوتيكس و نشانه‌شناسی. مختصراين‌كه كلاً به سه شكل شما می‌توانيد چيزی را در غيابش نشان‌بدهيد: نمايه يا ايندكس؛ مثل نمونه‌ی خون، اثر انگشت، يا مدفوع، چنان كه پیِرو مانتزونی نشان‌اش داد. نماد يا سيمبل، مثل حروف الفبا، شاخه‌ی زيتون، دو انگشت بازشده‌ازهم به شكل وی. نشانه يا آیکان، مثل نقاشی درخت، مجسمه‌ی عقاب، يا عكس آدم. نديده‌ام از نمايه در معماری استفاده‌شده‌باشد. دعوا برسر استفاده از نماد و نشانه است. تو را به مقدّسات‌تان، به آن‌كه می‌پرستيد، از نشانه در طراحی‌های‌تان استفاده‌نكنيد. ولله زشت است. بالله آبروريزی است. تالله عقب‌ماندگی است. مستقيماً روی صحبت‌ام با جناب رفيعی است. و البته خيل عظيمی از هم‌نسلانم كه در مسابقه‌ی قبلی هم آرم دانشگاه و شکل كتاب و اسامی را به فرم تبديل‌كرده‌بودند. اگر حرف اين برادر كوچك‌ترتان را قبول‌نداريد مطالعه‌ی مختصری بكنيد در باب نشانه‌شناسی و ببينيد چند دهه است كه انسانِ امروز از نشانه درگذشته است.
همين مفهوم دمِ‌دستی را جناب ارفعی هنرمندانه و معمارانه پرداخته‌اند. صادقانه بگويم يكی از بهترين برداشت‌های فرمی است كه تابه‌حال از كتاب ديده‌ام. از نشانه فراتررفته‌اند و لمحه‌ای گذاشته‌اند برای اهل‌نظر.
كار جناب صارمی هم جز بزرگ‌كردن مقياس، پردازش ديگری نشده كه جای خسته نباشيد مفصل دارد.
جناب نظام عامری عزيز! در غياب‌تان به ايده‌ی مجسمه‌ی آرماتوری شما كه تحت نظر معمار و توسط هنرمندان برجسته ساخته‌خواهدشد سيرخنديدم و تفرعن‌تان در اوج بی‌كفايتی اسباب انبساط‌خاطرمان شد. این را گفتم كه فردای قيامت مديون نباشم.
اما اثر جناب مومنی تکنیکی را به‌کاربرده به نام لیرینگ یا لایه‌گری به معنای تداعی یک فرم ازطریق لایه‌لایه کردن آن. این تکنیک به همراه تسلیشن یا کاشی‌گری یا تداعی فرم ازطریق شکستن آن به کاشی‌های کوچک از مهم‌ترین روش‌هایی است که در سال‌های اخیر به‌واسطه‌ی معماری پارامتریک بسیار موردتوجه‌بوده‌اند. آثاری مثل اقامت‌گاه برین (کار بچه‌های ریرا) یا کافی‌شاپ‌های ام و اسپریس (کار هومن بالازاده) هم به دلیل استفاده از همین تکنیک‌ها در سطح جهانی مطرح‌شده‌اند.

اما در خاتمه، با این‌که می‌دانم خیلی طولانی شد، دو کلام درددل دارم با مفاخر معماری ایران. البته اگر ناسزاگویان صفحه را نبسته باشند و هنوز مشغول‌به‌خواندن‌باشند. برمی‌گردم به مثال کُشتی. پیش‌کسوت‌های کشتی را کسی به‌خاطر شکم شش‌تکه و فن‌های تکنیکی ارج‌نمی‌نهد. نفس‌نفس‌زدن‌های‌شان هم روی تشک موجب کسرشأن آن‌ها نیست. آن‌چه آن‌ها را عزیزمی‌کند پاسداری از ارزش‌ها و اخلاق صنف‌شان است. آن‌ها اسوه و الگوی مرام و مسلک‌شان هستند. هر نوجوان ۱۸ساله‌ای هم که ببیندشان روی و بازوی آن‌ها را می‌بوسد و رسم ادب به‌جامی‌آورد. اما نمی‌شود همین مفاخر کشتی بخواهند روی کول قدرت و ثروت سوارشوند و از آن بالا توی سر همان نوجوان ۱۸ساله بزنند و هم‌زمان انتظار حرمت و قدردانی هم داشته‌باشند. من کاری با برگزارکننده و داور و سایر کسبه‌ی این میان ندارم. روی سخن‌ام با کسانی است که عقبه‌ی این حرفه‌اند و قراراست منِ جوان نگاه‌ام به آن‌ها باشد. اگر به بوق و کرنای همین ارکان زر و زور دل‌خوش‌اید که شما را مفاخر معماری بنامند و به‌به و چه‌چه‌کنند بدانید که چهار صباح دیگر نه احترامی خواهید‌داشت و نه نامی خوش از شما به‌جای می‌ماند. این کاسب‌کاران بعد از ۱۲۰ سال که دست‌تان از دنیا کوتاه باشد و منفعتی برای‌شان نداشته باشید شما را ازیادمی‌برند. ولی ما به‌یادداریم که شما چه‌کرده‌اید و چگونه باید برای نسل بعد ازشما تعریف کنیم. چرا کسی از میان شما بزرگان نپرسید تکلیف مسابقه‌ی قبل چه شد؟ حتی از سر آینده‌نگری و حفظ منافع شخصی خودتان نباید مطمئن‌می‌شدید که انصافی درکاراست یا نه؟ آیا کسی از شما مفاخر به‌فکرش‌نرسید که حمایتی از این همه جوانی بکند که با این وضعیت اقتصادی، وقت و انرژی‌شان را گذاشته‌اند که سری میان سرها دربیاورند؟ مگر جایزه‌ی نقدی مسابقه چقدراست؟ حساب نکردید که آیا واقعا بردن در این مسابقه باعث خوش‌نامی شما می‌شود یا نه؟ هرکه از لباس شما تعریف کرد باید ذوق‌کنید و صله‌بدهید؟ فکرنکردید بچه‌های شیطانی مثل ما پیداشوند میان خلایق که انگشت‌نمای‌تان کند که فلانی لخت است؟
سخن آخر این‌که کلاه‌تان را قاضی‌کنید ببینید «حس وحدت» تان با ما بیشتر است یا با آن‌ها. ما تشنه‌ی جرعه‌ای مردانه‌گی و انصاف هستیم در این برهوت تعارف و سفله‌پروری.

جون ۲۰۱۵، برکلی

مسابقه‌ی سردر شریف و مفاخر معماری ایران

ارزیابی نوشته

مارکا دا بولّو، اسکیس و باقی قضایا

یکی از بهترین روش های کسب درآمد – توجه بفرمایید که داریم درباره درآمد حرف می زنیم و کاری به اخلاق و انسانیت و مرام و معرفت به طور خاص نداریم – این است که شما نیاز جدی یک قشری را پیدا کنی و برای آن نیاز، خدماتی ارائه کنی. مثلا یک بار می روی استادیوم می بینی خلق الله در گرما 8 ساعت زیر اقتاب مانده اند، دارند حنچره خود را هم پاره می کنند. اولین بقالی هم شصتصد متر با اینجا فاصله دارد. خوب دفعه بعدی پشت ماشینت 10 تا بسته آب معدنی بیاوری دوبرابر قیمت هم که بفروشی می خرند مردم. این می شود کسب درآمد.

اما یک موقعی می بینی که نیاز خاصی وجود ندارد. یا اگر هم وجود دارد شما نمیتوانی خدماتی ارائه بدهی که به درد مردم بخورد. مثلا دانشجوها را می بینی که بیکارند و تفریح خاصی هم ندارند. یا باید یک عدد دماغ بزرگ قرمز ابتیاع بفرمایید سرگرمشان کنید که دوزار هم آخر برنامه بیندازند داخل کلاه شما یا باید جنس مرغوب بیاورید به اصطلاح اهل فن تخس بفرمایید بین دوستان. یا اینکه کلا دندان پول درآوردن از دانشجوچماعت را بکنید. این جماعت آه ندارند که با ناله سودا کنند. حالا شما خودِ ساینفیلد باش. فرقی نمی کند. نیاز به تفریح برای این آدم ها اینقدرها هم جدی نیست که بشود پول حسابی از آن درآورد. دقیق ترش این است که کلا هیچ چیز برای این جماعت جدی نیست جز آینده. خیالشان راحت است که زمان حال از این بدتر نمی شود. برای همین فقط چیزهایی که آینده شان را به خطر جدی بیندازد یک تکانی بهشان می دهد.

پس آدم عاقل می رود خودش دست به کار می شود نیاز مبرم تولید می کند. حالا چه جوری؟ عرض می کنم خدمتتان: مثلا در ایتالیا یک چیزی وجود دارد به اسم مارکا دا بولو یا همان تمبر خودمان. اگر فکر کرده اید که با این تمبر نامه پست می کنند سخت در اشتباهید. من که تا حالا ندیده ام از این کاربردها داشته باشد. حالا شما بگویید پس مردم مگر مغز خر خورده اند که بروند تمبر 8 یا 16 یورویی که می شود 32 یا 64 هزار تومان بخرند؟ وقتی یک دولتی مثل دولت ایتالیا وجود داشته باشد که بعد از جنگ جهانی تا حالا 63 تا دولت عوض کرده باشد (63 را به عنوان عدد واقعی گفتم… کاربرد اصلی عدد 63 کلا ازبین رفته انگار) یک راهی پیدا می کند که شما صبح که از خواب بلند می شوید اول بروید دوتا تمیر بخرید بعد بروید سراغ کافه وبریوشت ناشتایی. اینجا شما به هر کارمندی در هر اداره ای بگویید چاو اول می گوید برو دو تا مارکا دا بولو بیاور تا بگویم علیک چاو. حالا این به چه درد آن بنده خدا می خورد کسی نمی داند. فحوای کلامم این است که وقتی زور دست شما باشد و شما یک نیازی ایجاد کنی خلق الله حیوان دست آموز کی باشند که بخواهند مانع پول درآوردن شما بشوند؟!

برگردیم سر دانشجوی معماری آس و پاس خودمان. در تاریخ نانوشته این رشته احتمالا روزی روزگاری یکی از اساتید همانطور که داشته چای میان کلاس ها را نوش جان می کرده به این فکر کرده که سایر اساتید در رشته های دیگر عجب پولی به جیب می زنند از کلاس خصوصی و حل تمرین و فوق برنامه. ما هم یک کسب درآمدی بکنیم بد نیست ها! بعد همین طور که دنبال یک درسی می گشته که به صورت خصوصی تدریس کند کلاس ساعت بعدش هم گذشته و طبعا به هیچ نتیجه ای هم نرسیده. از آن جایی که بسیاری از متقدمین اساتید این رشته فارغ التحصیل همین ایتالیای خراب شده هستند این استاد محترم هم رجوع می کند به تجاربش ومی بیند حالا که از دروس موجود آبی گرم نمی شود خودمان یک نیازی درست می کنیم که مسلمان نشنود کافر نبیند. بعد خودمان راه حلش را خصوصی یاد می دهیم و پول درمی آوریم.

حالا داشته باشید: روز – داخلی – اتاق فکر اساتید متقدم:

جمعی از اساتید متقدم – متقدم که می گویم یعنی متقدم هاااا – جمع شده اند برای اینکه یک آتشی در جان دانشحویان معماری بیندازند که آب جیحون خاموشش نکند.

استاد قدیمی تاریخ معماری: [با چشم هایی که حالا که گشاد شده، شده اندازه  چشم بقیه]یافتم یافتم! به گنبد قابوس یافتم!

 استاد قدیمی برداشت از بناهای تاریخی: چی؟ چیچی یافتی؟ اگه که اسلاید و نقشه باشد مال من اِست.. گفته باشمِ

استاد قدیمی مبانی نظری: نه بابا.. منظوراستاد این است که رهیافتی بر ازهم گسیختن بنیان های بافت میانی دانشجوی معاصر با مطالعه موردی دانشجوی معماری را یافته

استاد متقدم طرح : حالا بگو ببینیم چی یافتی؟

اسکیس! آقا اسکیس!

ادامه دارد…

مارکا دا بولّو، اسکیس و باقی قضایا

ارزیابی نوشته

جمشید مشایخی، سینمای افغانستان و باقی قضایا

هرگونه تشابه اسامی و وقایع ازقصد است.

فرض کنید برادران محترم ما در کشور دوست و همسایه افغانستان قصد کنند که برای “آشنایی با تجارب”،”انتقال تجربه به متخصصان بومی” و “ایجاد گفتگوی دوسویه” میان سینماگران آن کشور و دست اندرکاران سینمای ایرانی اسلامی ما از آقای جمشید مشایخی دعوت کنند که برود تا کابل و برای ان ها سخنرانی کند. 3 نفر دیگر از آدم های کاردرست ما را هم دعوت کنند و کنارش یک بنده خدایی به نام مثلا مظفرعبدالشریف هم که دعوت کننده است کنار این ها سخنرانی کند. بعد تصور کنید خلق الله کتاب تاریخ سینما را در کابل نمی خرند که 20  افغانی گران است. حالا باید بیایند 500 افغانی بدهندکه بروند محضر اساتید ایرانی تلمذ کنند.

حالا:

اول اینکه باباجان با 500 افغانی که می شود بلیط یک نفر می شود یک کنفرانس آنلاین راه انداخت . تازه هرهفته هم می شود تکرار کرد برنامه را. نه اینکه سالی یک بار همایش بین المللی سینمای معاصر افغانستان راه بیندازند. ما که از برای خودمان هم جمشید مشایخی داریم هم پول داریم…برای خودتان می گوییم به این سوی چراغ.

دوم اینکه تمام کتاب های و فیلم های خود جمشید مشایخی که هیچ، تمام کتاب ها و فیلم هایی که از او نام برده شده را هم بخرید والله نمی شود 500 افغانی. ایا دادن این پولی که با کنده کاری درآورده اید برای دو روز سخنرانی کار خوبی است؟

سوم اینکه سینمای افغانستان خراب است درست… سینماگرانش هم ذله شده اند درست… دلیل نمی شود که گوزن های بلخ را به شقایق های ولسوالی هرات ربط بدهیم که! اقای مشایخی اصلا بیست.. اصلا دیگر سینمای جهان مثل او را نخواهد دید مثلا.. دلیل نمی شود چهارتا دانشجوی سینما و تیاتر ساده دل را تیغ بزنید که. اگر با سالی دوروز سخنرانی، گفتگوی سینمای افغانستان با جهان دوطرفه می شد که دانشگاه های کشورهای دیگر سالی دو روز، بهتر از مشایخی را دعوت می کردند اتوبان چهاربانده گفتگو راه می انداختند. به خاطر دپرشن پس از سوء استفاده جنسی گورخرهای بیابان هایشان نیست که می روند پولشان را برای توسعه کتابخانه ها و آموزش آنلاین صرف  میکنند که.

چهارم هم خدمت اون دسته برادران و خواهران افغانی که از الان دلشان برای گواهی شرکت در همایش جمشید مشایخی غنج می زند عرض می کنم که هیچ راه مودبانه تری برای تشریح وضع موجود نیافتم جزاینکه تا ابله درجهان هست مفلس درنمی ماند. شما فرض کن که بنده خودم هم ابله که وقت گذاشتم این سطور را نوشتم ولی شما چیز دیگری!

جمشید مشایخی، سینمای افغانستان و باقی قضایا

ارزیابی نوشته