راه هاي جلوگيري از انقراض ما معمارهاي درحال انقراض

اولين راه حلي كه براي جلوگيري از انقراض به ذهن هر انسان معقولي ممكن است برسد توليدمثل است. حالا اگر كه شما در ايران هم زندگي كني كه دیگر هيچ. صبح تا شب همه دست به دست هم داده اند كه شما را بكشانند سر توليدمثل ان هم ١٤تا ١٤تا. فقط مشكل كوچكي وجود دارد و آن هم اين است كه توليد يك معمار ديگر مثل خود ما نه به آساني آن يكي توليدمثل است نه اساسا كار معقولي است. خيلي خيلي كه دنيا به استعداد يك معماري مثل ما نياز داشته باشد همين يكي بس است ديگر. از خودمان يكي ديگر توليد كنيم دست زياد بشود كه چه؟!
پس بايد برويم سراغ مسير طولاني تر و سخت تر. اما قبل از شروع چند تا نكته را با هم هماهنگ كنيم:

١ . اكر شما بيشتر از ٥٠٪ حس می کنیدعضو هر يك از سه دسته اي هستيد كه ذكر خيرتان در نوشته هاي قبلي شد تا همين جا كه خوانديد دستتان درد نكند. لطفا بيخودي ادامه ندهيد. وقتتان را براي اين مسايل هدر ندهيد. ضمن اين كه توقف بيجاي شما هم مانع كسب ماست. الباقي حضار با ذكر يك صلوات و كف مرتب بروند سراغ ادامه داستان.

٢ . قانون اول:

گفتم توقف اينها مانع كسب است. بخاطر اين ٩٩٪ مجبور شديم قانون اول را بگذاريم شماره دو. خوب آدم دل چركين مي شود ديگر. اصلا از اول:

١ . قانون اول:

آخيش. قانون اول اين است كه سواد به آدم الهام نمي شود، از طريق ژن پدرو مادر بزرگوارتان هم به شما به ارث نمي رسد. معماري، فوتبال هم نيست كه با تلويزيون نگاه كردن اطلاعاتتان در اين زمينه زياد شود. سواد تنها از طريق مطالعه و تمرين مبتني برمطالعه زياد مي شود. اگر هم معني مبتني را نمي دانيد يعني مهم نيست كه شما ٢٠٠ تا پروژه ساخته ايد. اگر مطالعه نداشته اید، آخري همان مزخرفي است كه اولي بوده. پس معیار سواد براي ما مطالعه است.

٢ . قانون دوم:

شما قرار نيست دانش معماري را ازاول دوباره تدوين كنيد. شما زحمت بكشيد سر اين نخ را كه تا اينجا آمده دومتر جلوتر ببريد. اين باز مي شود تاكيد بر قانون اول.

٣ . قانون سوم:

٩٩ درصد معماري، دانش، تخصص و مهارت است. هرجا كم مي آوريد حواله به آن يك درصد استعداد و ذوق هنري ندهيد.

٤ . قانون چهارم:

اين كه معماري هنراست و در زمينه هنر هركسي ممكن است از يك چيزي خوشش بيايد كه ديگران از آن خوششان نيايد مُهمَلي بيش نيست. همیشه معیارهایی مدون و معین برای تشخیص کار هنری یا معماری خوب از بد وجود داشته و دارد. من بعد هركسي اين طوري خواست هر زباله اي را به جاي كار هنري قالب كند في الحال جوري بزنيد توي دهانش كه دندان سالم برايش نماند. هركسي هم حرف زد بگوييد تاثير اعدام در ملا عام است كه خشونت بروز مي دهيد. فعلا بزنيد تا بعد سر فرصت راجع به ارزشها و قالب زمان و مكان مفصل صحبت كنيم.

٥ . قانون پنچم:

مهم نيست چند نفر از يك كار يا يك نفر خوششان بيايد؛ تنها يكي از معيارهاي مطلوبیت درمعماري، پذيرش عمومي است كه آن هم به استناد ميزان مطالعه و سطح فرهنگ عمومي ملت فقط شهيدپرور ما اگر هم معيار باشد به درد لقمان مي خورد. مردم از سریال های فارسی وان هم خوششان می آید. دلیل نمی شود از فردا فیلمساز های ما بروند دنبال آن سری فیلم ها که!

٦ . قانون ششم:

معماري ذاتا داراي ماهيت بين رشته اي است. اصل اصلش دو ستوني كه طاق معماري روي ان سوار مي شود يكي فلسفه است يكي علوم انساني. ما كه كلا نه از فلسفه و علوم انساني اسلامي خوشمان مي آيد نه حتي احتمال مي دهيم بشود براساس آن يكي از دهات نيجريه را به سعادت و كمال رساند، چه رسد به ابرشهر تهران. اما مِن باب نصيحت به كساني كه الان با خواندن اين دو خط دلشان مي خواهد امربه معروفشان را بكنند در چشم ما عرض مي كنيم كه معماري اسلامي با جهاد بر عليه آشپزخانه اوپن نمي شود اسلامي. شما همين قانون ششم را سرلوحه كارت كن انشاالله ما هم روزي از بركات ماحصل فعاليت شما بهره اي ببريم. في الحال براي ما فلسفه، فلسفه روز دنياست و علوم انساني، علوم انساني روز دنيا كه البته زياد ربطي به اسلام ندارد. نه اینکه کلا در تناقض با هم باشند ولی رفرنس اولی برای 600 سال پیش است اقلا و دومی برای 6 روز پیش. گیریم که زمان مساله ای نباشد. این فلسفه و علوم عموما برای انسان مسلمان و امت اسلامی تدوین شده اند. شما آن را به من نشان بده تا من معماری اسلامی بکنم. والا!

٧ . قانون هفتم:

اينجا فقط من راست مي گويم چون وبلاگ من است. شما اگر مخالفي بفرما برو در وبلاگ خودت راست خودت را بگو. گفتم كه بعدا نگوييد نگفتي.

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض۳

آنچه در ذهن استاد معماری اتفاق می افتد:

ما اساتید معماری کلا و اساسا فرق زیادی با اساتید دیگر نداریم. ما هم مثل بقیه دو دسته ایم :

دسته اول آن گروهی هستیم که از اولش بوده ایم. منظور از اول، واقعا اول اول داستان است. یعنی شما ته قضایای هربرنامه و امتیازو رانتی را که بگیرید دست همین ده دوازده نفری که ما هستیم درکاراست. یعنی چنان تاثیر و نفوذی داریم ما که دسته 9تایی نازگول های داستان هابیت هم اینطور بر شرق میانه تسلط نداشتند. یعنی شما اگر بخواهی ته پستوی خانه ات هم دو خط مطلب بنویسی که دوزار ارزش داشته باشد باید اول اسم یکی از ماها را به عنوان نویسنده بیاوری، بعد اسم یکی از نوچه هایمان را، اون آخر هم اسم وامانده ی خودت میاید. حالا اگر این دوخط بشود مقاله علمی پژوهشی یا آی اس آی که دیگر تو خود حدیث مفصل بخوان از این مُجمل. همین طوری می شود که مثل بازاری ها که می گویند پول بچه می کند درمورد ما سوادمان بچه می کند. یعنی سالی نیست که ما 20-30 تا مقاله درست و درمان  و 3-4 تا کتاب پر و پیمان ننوشته باشیم. حساب تعداد پایان نامه ها و سخنرانی ها و داوری مسابقات و این خرده ریزها دیگر با خود شما. 3 تا دانشگاه درس می دهیم که اقلا توی یکی شان مسوولیتی هم داریم. کنارش 2 تا پست دولتی (از مشاور به بالا) داریم. یا شرکت گردن کلفت داریم یا سهامدار عمده یکی از این 7-8 تا شرکت گردن کلفت موجود هستیم. هزارتا برنامه رایزنی و لابی گری دیگر هم داریم. حالا شما بگویید مغز خر خورده ایم که بیاییم مطالعه کنیم در این عرصات؟!؟!؟ ما همین جوری هذیان های شب های قاطی خوریمان سه بار تجدید چاپ می شود. تا دلتان هم بخواهد کشته مرده و فدایی و شعبان بی مخ کفن پوش داریم. کسی جسارت کند بخواهد پلان مکان یابی چشم و ابروی ما را بکشد چنان می زنند جرواجرش می کنند که درس عبرتی بشود برای سایرین. همینی هم هست که هست. اگر هم دل خوش کرده اید که ما سرمان را بعد از 120 سال بگذاریم زمین و جا برای شما باز کنیم به قول یکی از دوستان این پیش بینی تان درحد پیش بینی ما از آخر و عاقبت گیم آو ترونز زپلشک از آب درخواهد آمد. به اندازه سه تا سلسله افشاریه و زندیه میراث دار داریم که همین که بگویند شاگرد ما بوده اند کانه میتی کومان که بَج حاکم بزرگ را درآورده باشد همه بهشان احترام می گذارند و می شوند جانشین ما.

و اما دسته دوم:

ما از آن دسته اساتیدی هستیم که گواه زنده ایم بر این که چه قحط الرجالی است این روزها. جای تعجب هم ندارد. سال 75 یک سیستم آموزشی دارد خودش را پاره کند سالی200 تا معمار تولید می کند. خیلی ..خیلی هم که خوشبین باشید بیشتر از 2 تایشان که استاد نباید بشوند. اصلا شما بگو 20 تایشان بشوند استاد. بعد، سال 85 شما یک سیستم آموزشی دارید که 200 دانشکده معماری دارد. یعنی اگر 3 نفر راهشان را وسط کویر گم کنند بخواهند یک هفته دور یک چاه بیتوته کنند روز سوم باید یک دانشکده معماری کنار اون چاه تاسیس شود. نیاز به معماری خیلی اصیل و اساسی است خو… حالا معلوم است که باید از همین دانشجوهای فوق لیسانسی که خیلی هایشان مدرکشان را هم نگرفته اند استفاده کنید دیگر. بعد همین استاد با همین شاگردها در همین کلاس با هم رشد می کنند. استاد می رود برای دکترا، به دانشجوها درس فوق می دهد؛ استاد می رود پست دکترا به دانشجوها درس دکترا می دهد. شما عمق آینده نگری را ببین.

حالا منی که خودم دانشجو هستم و هزارتا گرفتاری دارم و البته هزارتا اعتراض هم به وضع موجود دارم باید درس هم بدهم. خیلی که آدم کاردرستی باشم می روم دو صفحه جزوه استادم را که دیروز درس داده می خوانم می آورم فردا تدریس! می کنم. اصلا برای چه باید خودم را بکشم. مثلا کتاب بخوانم که چه بشود؟ مگر کسی هم اهمیتی می دهد. شما با سواد سوم دبیرستان که بروی سر کلاس تمامی سوالات دانشجویان را تا آخر طرح 4 می توانی پاسخ بدهی. دیگر جواب این که استاد به نظر شما این مثلثه را بکنم توی آن دایره هه خوب می شود یا نه که مطالعه و ریاضت نمی خواهد. یا می گویی آره یا می گویی نه. که البته 99 درصد مواقع بگویی نه بهتر است که دانشجو پررو نشود. هزارتا دلیل هم از همان هایی که یک عمراستادهایت برایت آورده اند برایش می آوری. خیلی هم که حرف زدند 4 بار می پرسی عرض این کوفت چقدر است؟ ارتفاع آن زهرمار چقدر است؟ قافیه را می بازد تمام می شود می رود پی کارش.

بعد آینده من چه می شود؟ من که خودم می دانم محصول یک نظام آموزشی هستم که این نصفش آن نصفش را قبول ندارد. یعنی شما امکان ندارد فارغ التحصیل دانشگاه دولتی باشی و بتوانی جذب هیات علمی دانشگاه آزاد بشوی و برعکس. مگر این که جزودسته اول اساتید باشی. پس یک چند سالی با همین حق التدریس ساعتی 5000 تومان می سازی تا یا جانت به لبت برسد و ول کنی بروی یا یک آشنای درست و حسابی پیدا کنی که سفارشت را بکند بشوی پیمانی. حالا با این همه گرفتاری و ناامیدی به آینده باز انتظار دارید بنده کار و زندگی ام را ول کنم بروم مطالعه کنم؟

وباز هم ادامه دارد…

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض ۲

آنچه در ذهن دانشجوهای معماری اتفاق می اقتد:
آقا شما باحال ترین گونه جانوری هستید که روی زمین تردد کرده. جای تعجب هم ندارد. نه اساسا کتاب و دفتری دارید که درس خواندن بخواهد مزاحمتی برای عشق و حال شما ایجاد کند نه میان ترم  و کوییز و این بند و بساط ها. هردو سه ترم یک بارهم همه تخصصی ها را می اندازید کنارهم و با 10-12 سرو ته قضیه را هم می آورید. مطالعه غیر درسی هم ندارید. فی الواقع معماری از آن رشته هایی است که بیشتر به استعداد مربوط می شود نه به آموختن. حالا کی از همه بیشتر استعداد دارد؟ معلوم است شما. تمام این شصتصد میلیون دانشجوی معماری هم همه شان جوابشان به این سوال همین است . تازه شما خیلی هم که آدم متفاوتی باشید و بخواهید کتاب بخوانید از هر استادی که بپرسید چه کتابی بخوانم همه شان یک نسخه عاجل الشفای وِردخوانده دارند که هنوز دهان بازنکرده جواب می دهند: فرم، فضا، نظم – کتاب های مرحوم پیرنیا و – آن مطلع هایشان اضافه می کنند- مجله معمار که ناشر اندیشه و هنر معماری است.

قدیم تر ها هم که آنقدر دوره درسی تان طولانی بود که تمام از نگهبان دم در تا خود رییس دانشکده سه سه بار نه بار عوض می شدند و شما همچنان سِمت خود را داشتید. معلوم است که به همه زور می گویید و گردن فرازی می کنید.

تازه کلاسی که در آن هیچ کس نمی داند دارد چه کار می کند و تعدادی دختر و پسر جوان دورهم جمعند که کلاس نیست کافی شاپ است. شما هم که همه جلسات آتلیه یا استودیو را که سر کلاس نمی روی، اگر هم بروی که کار نیاورده ای، اگر هم کار آورده باشی که کلا بیش ازسه ممیز صفر شش صدم درصد نسبت به کار قبلی تغییرش نداده ای آن هم به خاطر اصرار استاد، اگر هم همین تغییر را داده باشی استاد می گوید این مزخرف است و یک ساعت توضیح می دهد که اگر به آن حالت قبلی – که فکر می کند حالت جدیدی است – تغییرش بدهی چقدر بهتر می شود. خودت صد تا نمونه سراغ داری که کار آماده برده اند و نمره شان از آنهایی که کار کرده اند بهتر شده. سوال این است که اساسا وقتی می شود عمر گرانمایه را صرف حال و حول کرد چرا که نه؟

دو سال هم که عشق و حال کردی یواش یواش احساس می کنی که وضعیت معماری بسیار نابسامان است و کسی باید فکری به حال این آشفته بازار بکند. پس وارد بازار کار می شود. از آنجایی هم که یکی از آن تخصص هایی که گفتیم که همه بلدند مدیریت شرکت فنی مهندسی است چرا بروید برای کس دیگری کار کنید؟ شرکت خودتان را می زنید. برای این هم که به این مافیای شهرداری و بازار کار معماری نشان دهید که مرد میدان هستید کار هزار تومانی را با 12 تومان و سه زار انجام می دهید. سه زارش پیش پرداخت، 12 تا تک تومان هم طی 12 فقره چک مدت دار که به شرط رضایت کارفرما وصول می شود ان شاءالله الرحمان.

اینطوری شما یک تیر و دونشان می کنید. توی دفتر و سر پروژه بهانه می آورید که دانشجو هستید و زیرزیرکی پز می دهید که شیرآهن کوه مردا که منم… هنوز درسم تمام نشده پروژه گرفتم این هوااااا.

سر کلاس و دانشگاه هم هروقت گیردادند که کجایی عمو؟ می گویی من کار می کنم استاد. و این را یک طوری می گویی که خاک بر سر توی استاد که از بیکاری برای ساعتی 5000تومان میای اینجا و حنجره ات را پاره می کنی . من که دانشجوی توام پروژه دارم بیرون وقت این مسخره بازی های دانشگاه را هم ندارم. همه هم می دانند آن چیزی که آدم سر پروژه یاد می گیرد هزارسال توی دانشگاه یاد ما نمی دهند.

وهنوز ادامه دارد…

ادامه دارد…

ارزیابی نوشته

ما معمارها… ما معمارهای درحال انقراض

535fd1cac07a800ba900000a_does-italy-have-way-too-many-architects-the-ratio-of-architects-to-inhabitants-around-the-world-_inhabitants_per_architect_mon

بگذارید صاف برویم سر اصل مطلب… ما معماریم و هیچ کس نیازی به ما احساس نمی کند. بیخود هم جبهه گیری
نکنید که خیلی هم به درد می خوریم و چنینیم و چنانیم. به عبارت دیگر در این لحظه اینکه ما چه تلقی و تصویری از خودمان داریم خیلی اهمیت ندارد. در مملکتی که 70میلیون پزشک دارد، 70 میلیون سیاستمدار دارد، 70 میلیون مربی فوتبال دارد، 70 میلیون فیلمساز دارد و به همین تعداد از کلی تخصص های دیگر داردواقعا مهم نیست شما چه تخصصی دارید. مهم این است که چند نفر دیگر فکر می کنند می توانند این کار را انجام بدهند. متاسفم که باید خدمت شما عرض کنم برای معماربودن و معماری کردن فقط و فقط یک قهر مختصر از مادر محترم کفایت می کند. در واقع ما باید بدانیم در ذهن بقیه چه اتفاقی می افتد…

آنچه در ذهن کارفرمای ما اتفاق می افتد:
همین که 4 نفر از همین قهرکردگان دوروبرتان به شما بگویند “واااااای اشرف جون خونه تون چقدر خوب شد مبل هاتونو اینوری چیدی!” کافیست تا شما از فردا خودتان را با سردبیرالِ دکور مقایسه کنید و همینطوری که غمزه می آیید فرمایش کنید که ایشون نظر خودشون رو دارند من هم نظر خودم رو دارم. هنر اصلا یعنی همین.
یا مثلا کافیست آخرین دفعه ای که چاه مبارک مستراح منزل پدری تان گیر کرده بود شما دست به کار شده باشید و 4تا از کارگران متخصص سرچهارراه را با دو تا کیسه سیمان و دو تا جعبه سرامیک برداشته و به جان مستراح افتاده باشید
. وای به روزی که تازه درمورد طرح گل باقالی سرامیک کف مستراح هم نظر داده باشید. ازنظر شما همه اش همین است..حالا یک کم کمتر یک کمتر بیشتر. الباقی هم قرتی بازی و قیافه است. از فردا صبح از کنار هر کارگاه ساختمانی که رد می شوید حتما باید درمورد پلان و نما نظر بدهید. هرچه معماری این مرزوبوم سینه به سینه گشته و نامکتوب مانده دیگر بس است. خدا شما را به جامعه معماری اعطا کرده تا راهگشای این جماعت باشید.
حالا اگر شما دکتر ارتوپد هستید یا دست فرمانتان میزان است یا بازیگر معروفی هستید یا کلا از یک چیزی در زندگی خوب سردر می آورید بدون شک از معماری هم سردر می آورید.
ادامه دارد…

ارزیابی نوشته